zanashoi

zanashoi

تبلیغات


roman دانلود رمان (25)

 

عنوان كتاب : قرعه به نام سه نفر

نويسنده : فرشته ۲۷

خلاصه ي رمان : داستان درباره ي 3 تا برادر با نام هاي (رادوين - رايان - راشا) است..اين 3 تا پسر يه جورايي شخصيت منفي و مثبت دارن .. گاه اوقات هم دزدي ميكنند ... يه روز يه وكيل مياد بهشون ميگه پدر شماها براتون يه ويلا به ارث گذاشته كه مي فهمن 3 تا خواهر خوشگل و ناناس به اسم هاي (تانيا - ترلان - تارا) هم ادعاي مالكيت اين ويلا رو مي كنند.. حالا نه جعلي صورت گرفته و نه كسي سر كسي كلاه گذاشته شده .......

دانلود

آي اون ۳۸ نفري كه رمان رو دانلود كردين نظر نذاشتين تشكر هم نكردين ... حداقل رو دكمه مثبت كليك ميكردي دلمون خوش باشه !  

كاري نكنيد رمز بذارم رو رمان به هيچكسم ندم حالتون گرفته شه



roman دانلود رمان (25)
roman دانلود رمان (25)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman بي قراره قلبم (7)

دكمه هاي پايين پيرهن اسپرتشو بسته بود ولي 3دكمهي بالاش هنوز باز بود... به سيگارش نگاهي انداختم و دستمو به سمتش دراز كردم... - ميشه يكي هم به من بدي؟ چشماي عسليش توي شب تيره بنظر مي رسد... ولي يك برق عجيبي داشت...پك محكمي به سيگارش زد و پرتش كرد تو رودخونه...با دهنه باز نگاش كردم...باز اون پوزخند حرص درآرشو زد - دوست ندارم وقتي خودم دارم مي كشم بهت بگم نه! براش دهن كجي كردمو رومو به سمت رودخونه چرخوندم...اين پل روي رودخونه كوچيك شهر بود كه انشعابي از رودخونه بزرگ بود... نگاهمو روي دوخونه جابجا كردمو به سمت كارن هل دادم... اونم در سكوت به رودخونه نگاه مي كرد... توفكر بود انگار... بادي كه ميوزيد باعث شد لرز كنم... اين وقته سال زمان مناسبي براي اينكه با تاپ رو پل واستي، نبود... دوباره نگاهي بهش انداختم... انگار تو يك دنياي ديگه بود... شايد داشت به مرسدس كه الآن تو بتر منتظرش بود فكر ميكرد... دوباره ازفكر مرسدس و حالت كارن وقتي دستاي مرسدس رو شكمش بود، احساس گرگرفتگي بهم دست داد... با اخم رومو از كارن گرفتم كه موبايلم زنگ خورد... كارن از صداي زنگ حركتي كزد... انگار كه از رويا خارج شده باشه... راميار بود.عكسش روي صفحه روشن، خاموش ميشد...خواستم اون دكمهي سبز معروف و براي برقراري ارتباط بزنم كه موبايلمو از دستم كشيد... - يالا دختر...كي مي خواي دست از اين دوست پسراي بي خاصيتت برداري؟!...اول يك هويج ...حالام يك نردبون 40 كيلويي... اخمامو كردم تو هم... - تو حق نداري به دوستاي من توهين كني...گوشيمو بده... خودشو به سمتم كشيد: - مي گم كه شايد يك كم سليقه به خرج بدي - نكنه داري بهم پا ميدي؟ و يك تاي ابرومو با حالت عاقل اندر سفيهي بردم بالا... آنجنان قهقههاي زد كه لرزم گرفت...نفهمِ پررو... همين طور كه مي خنديد با حالت بريده بريده اي گفتك - اوه كوچولو،من يك جنس خوبشو دارم...نكنه يادت رفته؟ اخمم بيشتر شد و كلمو تقريباً كردم تو دهنش - همه ميدونن كه من ازون خوشگل ترم - همه ميدونن كه اون از تو خوشتيپ تر و س ك س ي تره... وتوي چشمام زل زد و سعي كرد خندشو بخوره.... ميخواستم از وسط نصفش كنم ولي خودمو كنترل كردم - لياقت تو همون فلوتِ استخونيه...چيزي نمونده بود كه دكمهي شلوارتم باز كنه... و رومو ازش گرفتم. - نكنه حسوديت مي شه؟.... خونم به نقطهي جوش رسيده بود و داشت قل قل مي كرد...به سمتش برگشتم...چه ژستيم گرفته بود.... يك دستشو به كمرش زده بود و سعي ميكرد جلوي خندشو بگيره... چشمامو ريز كردم تا از باريكهي چشمام عمق مغز نخوديشو بخونم...ولي دريغ... واقعا ناخوانا بود... سعي كردم به صدام سرما منتقل كنم... - به كي؟اون...بهتره يك نگاه توي آينه به خودت بندازي...اعتمادبنفست زيادي رفته بالا... و نگاه سردي بهش انداختم... پوزخندش عميق تر شد و يك دفعه منو كشيد تو بغلش و دستاشو توي كمرم،تو هم قفل كرد...كپ كرده بودم.... دهنشو نزديك گوشم آورد: - يعني مي خواي بگي از حسادت نبود كه يه دفعه نردبونو هل دادي و فرار كردي؟!...نگو از من خوشت نمي ياد كه باور نمي كنم. عجب پرووووووووووووووووووويي بود...با اخم هولش دادم عقب ولي اون حلقهي دستاشو دورم تنگ تر كرد... با ائقات تلخي غريدم - اميدوارم سعي نكني با اين كاره مسخرت به خودت ثابت كني به خاطر تو رفتم بيرون...بهتره ولم كني و مثل يك جنتلمن ازم سوال كني. با لذت و شيطنت نگاهم مي كرد...بيشتر سعي كردم هولش بدم عقب ولي مثل مجسمهاي كه توي زمين پيچ شده باشه حتي 1 اينچم تغيير نكرد... حرصمو در مياره چقـــــــــــــــــــــــ ـدر...با مشت كوبيدم تو سينش كه خندش و بيشتر كرد... - تاحالا 1ماده روباهِ ريزه ميزه اينجوري تو بغلم تقلا نكرده بود...واقعاً اغواكنندهاي...آدمو تحريك مي كني كه... خشكم زد..با بهت نگاهش كردم...چشماش نوي نور پل برق ميزد... مي خواستم دقيقاً ببينم منظورش ازينكه گفت تحريكش ميكنم چي بوده كه ديدم داره صورتشو بهم نزديك مي كنه...نگاهش روي لبام بود...يك اعتراف ديگه ميكنم...مردونه...دوست داشتم ببينم لباش چه طعمي داره...
بدونم چجوري مي بوسه...ولي اونقدر عاشقش نبودم كه اون عوضي فكر كنه بخاطر بوسشه كه اون طور خشك شدم و منتظرم...

بارش دونه هاي برف شدت گرفته بود و زمين هارو حسابي ليز كرده بود...
جكسونويل خيلي شهر برف خيزي نبود... ولي امسال دلش ميخواست برفي باشه. كاملا به خودش مربوط مي شه...
چشمام دنبال جاي خالي براي پارك ماشين مي گشت ولي بخاطر نزديك بودن به عيد پاك، خيابون ها بينهايت شلوغ بود و در نتيجه جاي پارك هم نبود...
بالاخره يك جاي پارك پيدا كردم ...
البته درست زير تابلو پارك ممنوع... يك كم دل دل كردم و بعدش دلمو زدم به دريا...
بي خيال... در نهايت 5-6دقيقه طول مي كشه تا برم و برگردم...
از كتابخونه مركزي كتاب گرفته بودم و بايد تا قبل از پايان سال پس ميدادم...
امروزم من بيكار بودم پس تصميم گرفتم كه كتاب و برگردونم كتاب خونه...
ماشينمو كه يك فورد كوچولو موچولو بود و من خيلي دوسش داشتم زير تابلو پارك كردم ...
سرك كشيدم ببينم پليسي اون دور و اطراف نباشه... تا جاييكه چشم من ياري مي كرد هيچ پليسي ديده نمي شد... با عجله به سمت كتابخونه رفتم...
زمين خيس و ليز بود و من تمام تلاشمو مي كردم كه نخورم زمين... اصلا حوصله نداشتم تمام تعطيلات و بخاطر ليز بودن زمين از دست بدم...
همون طور كه حدس ميزدم رفت و برگشتم دقيقاً 6 دقيقه طول كشيد... از كتابخونه كه دراومدم خوشحال به سمت ماشين رفتم...
تا اومدم درو باز كنم چشمم به قفل زرد رنگ لاستيك افتاد كه پليس براي توقيف ماشينم به لاستيك زده بود...
خدايـــــــــــــــــــا.. .من فقط 5 دقيقه نبودم... عصبي شدم... به طول و عرض خيابون نگاه گردم ولي هيچ پليسي نبود...
آخه پليسِ لعنتي از آسمون كه نيومده بود، پس الآن كدوم گوري بود؟!!!
بايد صبر مي كردم تا پليس بياد و ماشين و ببره پاركينگ و من برم تا با پرداخت جرمه از توقيف آزادش كنم...اي بـــــابــــــا...عجب پليسِ نفهمي بود هاااااا!!!!!!....
خوب وقتي ميبينه يكي زير تابلو پارك ممنوع پارك كرده حتماً كاره مهمي داره ديگه!!!!!... نفهم بود واقعاً! يعني توي اين شباي عيد بايد ماشينم عزيزم زنداني باشه؟...
همين جور بالا و پايين مي رفتم و زير لب غرغر مي كردم ولي خبري از پليس نبود...
هوا سرد بود و با اينكه يك جفت چكمه ساق بلندِ چرم قهواه اي سوخته پوشيده بودم، بازم انگشتهاي پام از سرما بي حس شده بودن... ديگه اعصابم داشت خط خطي ميشد...
چطور اون موقع كه مي خواسته ماشين منو توقيف كنه، مثل يك كارنمد وظيفه شناس از آسمون فرود اومده و اين قفل بدتركيب و چسبونده به ماشين من... ولي حالا كه بايد بياد و منو ازين وضعيت نجات بده، داره تو سفينش چايي مينوشه؟!
به قفل بي ريخت زرد رنگ نگاه كردم...
خشمم جوشيد و به پام فرمون داد تا يگ لگد محكم نثار لاستيك كنم...
لعنتــــــــــي...صداي آي آيم بلند شد... به جاي اينكه پامو بكوبونم به لاستيك ،كوبونده بودمش به بدنه­ي فلزي قفل و يكدفه تا مغز سرم از درد تير كشيد....
زانومو گرفتم تو بغلم و داشتم رو يك پام مثل فنر بالا و پايين مي پريدم كه اون پامم ليز خورد و از پشت با باسن خوردم زمين...
اشكم ديگه دراومده بود... سرما و خيسي زمين از زير پالتوم به بدم نفوذ كرده بود و من علاوه بر درد وحشتناك پا و باسنم، حالا داشتم از سرما مي لرزيدم...
حالا كه فكر مي كنم ميبينم واقعاً آدم مقاومي بودم كه در اون لحظه تاريخي مثل دختر بچه هاي 5ساله نزدم زير گريه...
سعي كردم بلند شم و پامو كه به قفل كوبيده بودم حركت بدم كه از درد تمام ماهيچه هام منقبض شد...
صحنه­ي مضحكي درست كرده بودم...مپل كتلت روي زمين پخش شده بودم و هيچ كس نبود كه با كاردك جمعم كنه!!!!



roman بي قراره قلبم (7)
roman بي قراره قلبم (7)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك غذا Food

       


          

   

      

   

         


        

      

      

        

            

           

            

           


        

        

        

           

        

           



     


     

        

        

           

     

        

     

        


        

   × ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رمان پانتي بنتي(2)


رمان پانتي بنتي(2)

با همون حال منزجر برگشت به سر جاش ... الان حوصله اميد رو نداشت ... حوصله بحثهاي فرسايشي ... حوصله بحث كردن سر كرده ها و نكرده هاش ... اونچه كه ميدونست درست نيست ولي ميكرد ... با پافشاري ميكرد ...
خانواده خوشبختي بودند ... حداقل تا يه زماني به خاطر داشت كه خوشبختند ... طبقه كمدش هميشه پر از عروسكهاي رنگارنگ بود ... عروسك بوبولي ... همون كه هي جيش ميكرد و هي ماميشو عوض ميكرد ... همون كه مامان ميداد دستش ، بابا ميگرفت ... از نظر بابا زشت بود ... بازي با عروسك بوبولي زشت بود ... اون عروسكا مال پسر بچه ها بود ... ولي دوستش داشت ... مامي داشت و مي مي ميخورد ... ولي از نظر بابا ، مي مي خوردنش و مامي داشتنش مهم نبود ... مهم همون بوبوله بود كه مورد منكراتي داشت ... بازي با اون براي يه دختر بچه درست نبود ... نظر مامان دقيقا برعكس بود ... بچه تو سن شيش سالگي تازه داره تفاوتهاي جنسيتي رو ميشناسه ... خوب بجاي اينكه كنجكاويشو روي يه پسر راستكي امتحان كنه ، يه پسر بچه عروسكي ، كنجكاويشو ارضا ميكنه ... بچه ست ديگه ... چي ميفهمه اوني كه تو ذهن خراب و مسموم توئه ؟ ... و بحثي كه سر عروسك بوبولي هر بار بالا ميگرفت ... و پانتي كه معصومانه ميموند بين دوراهي كه چرا يه دعوا ، اونم سر عروسك مو زرد خوشكل بوبولي مامي دار مي مي خورش سر گرفته و بابا كه بالاخره زورش ميچربيد و بوبولي رو با شقاوت پرت ميكرد از در بالكن بيرون و عروسك زشت رو ميداد دستش ...
عروسك زشت ... همون سياهه ... همون كه يه بار از مسافرتي كه رفته بودند ، خريده بودند و مامان ميگه پشت ويترين روش نوشته بود « خودتي » و تو عالم بچگي نفهميده بود : چرا خودتي ؟ و الان ميفهميد ... معني اين خودتي رو ميفهميد ... كالسكه عروسكاش ... همون كه هنوزم دارشون ... همون كه هنوزم از يه خاطره بچگي دراومده و رفته جزو دكور كنج اتاق خوابش ... خدا رو شكر مامان دختر دار نشده بود كه عروسكهاشو ببخشه به دخترش ... اونها مونده بودند ... به عنوان تنها خاطره هاي كودكي اي كه خيلي زود پر كشيد و رفت مونده بودند كه شهادت بدن ... شهادت بدن كه : تو هم روزي روزگاري بچه بودي و بچگي كردي ...
سرش رو چند بار تكون داد ... اميد چند سطري هي پشت سر هم شكلك منتظر و خواب آلو فرستاده بود ... زهر خند زد ... تايپ كرد : « من برگشتم ... »
بالش رو به ديوار تكيه داد ... خودش هم به حالت نشسته يا نه ... چمپاتمه جمع شد كنج تخت و لب تاب رو روي زانو گذاشت ... اميد تايپ كرد : « كجا بودي ؟ رفتي غذا بخوري ؟ »
خنديد ... « نه رفته بودم اتاق فكر »
يه شكلك از خنده غش كرده و اميد كه تايپ كرد : « اوه اوه ... چقدم كه فكر داشتي ... خسته نباشي ... شيكمت چسبيد به كمرت خانومي ... چند كيلو لاغر كردي ؟ »
آره راست ميگفت ... : بايدم خسته ميشد ... از اينهمه فكرهاي مسموم تزريق شده زير لايه هاي داخلي مغزش ... « اميد نميخواي بخوابي ؟ من حالم خوب نيست ... ميخوام بخوابم »و يه شكلك خميازه
« چته ؟ به خودت رحم نكردي اقلا به سنگ توالت يه خورده رحم و مروت نشون ميدادي ... بيام حالتو خوب كنم ؟ »
« نه ... جدي ميگم ... دلم پيچ ميره ... »
« از اوناته ؟ خطري شدي ؟ » و يه شكلك خنده موذيانه ...
واقعا مردها چقد تو اين يه مورد استثناء تيز هستند ... چيني به بينيش داد ... چه حس بدي رو بهشون القا كنه ، چه خوب ، ولي تيزن ... : « نه خره ... مگه هر كي دلش پيچ داد ، از اوناشه ؟ گوجه سبز زياد خوردم ، دلم پيچ پيچي ميشه ... بخوابم خوب ميشم ... اوكي ؟! »
« اوكي گلم ... بهرحال اگه از اوناته ، يه هيوسين بخور ... آرومت ميكنه ... اگه نه كه فقط دلت پيچ پيچي ميشه ، اونم مال گوجه سبزها ، يه دي سيكلومين بخور ... اگه اس اس داري هم كه برو يه شربت خاكشير با آبليموي فراوون بزن تو رگ ... ترجيحا يخ يخي اونم جاي ما ... » و يه شكلك مچ گيري ...
« مرسي از توصيهاي پزشكيت ... به چند نفر اينا رو توصيه كردي ؟ تجويزاي آبكي ؟ عمه زبيده ، عمه بابام ، اون قديما برام چاي فلفل دم ميكرد ... زن عمو نرجس هم آويشن ميبست به خيكم ... بهرحال مرسي ... » و سند كرد و پيش خودش فك كرد كه اي داد بيداد ...
و اميد كه با موذيگري تايپ كرد : « بخواب گلم ، شبت خوش ... ولي من اگه جاي اونا بودم ، براي اين دلپيچه هاي هميشگي ناشي از گوجه سبز خوردنت ، يه ماساژ شيكم و كمر تجويز ميكردم و خودم خوب ماساژت ميدادم ، مطمئنا دردت تو بغلم زودتر آروم ميشد ... نخور گوجه سبزو ... آخه چيه كه اين دخترها هميشه سال از ميوه جات فقط گوجه سبز ميخورن ؟ والا ... »
« برو ديگه روت خيلي زياد شد .. باي »
و بدون اينكه لب تاب رو خاموش كنه ، با يه حركت خشن ، درش رو بست ... همونجا بالش رو جا بجا كرد و دراز كش شد ... غلتي زد و به حالت جنيني خوابيد ... انگشت شصت دست چپش رو توي دهنش گذاشت و چشماشو بست ...
يه حس بدي بود ... نميدونست چرا ... ولي خوب تو اينهمه سال ، اين حس بد رو داشت ... اينكه هر بار ميرفت و خوش ميگذروند و بر ميگشت و بدش اومدن رو تجربه ميكرد ... دوست نداشت به اميد دروغ بگه ... اما چه ميشد كرد ؟ اميد زيادي پيله بود ... زيادي ميپرسيد و زيادي نصيحت ميكرد ...
اول اتوبان كرج بودند ... قرار با بچه ها همونجا بود ... سيا دستش رو كشيد و بردش تو ماشين خودشون ... شاران قهقهه ميزد ... دستش تو دستاي سروش چفت شده بود ... با سروش به طرف ماشينش حركت كردند ... پري خپلك ، ليدا رو تو بغلش گرفت و بوسيد ... از لبهاش ... همه خنديدند ... ليدا قهقهه زد ... پانتي چندش وار نگاه كرد ... هنوز با اين طرز برخوردهاي عادي ! كنار نيومده بود ... پري دست ليدا رو كشيد سمت سانتافه نقره اي رنگش ... هم خودش خشن بود ، هم ماشينش ... پانتي حالش يه خورده بد شد ... ولي به روي خودش نياورد ... نيوشا با حميد و شهرام و كيوان تو يه ماشين چپيدن ... هميشه همينجور بود ، آخر سر هم كه ... دست سيا از پشت كمرش رد شد و رو پاپيون فيروزه اي رنگش ثابت شد و به جلو كشيدش و ولش كرد ... كش زير پاپيون خورد تو كمرش و يه درد خفيف نشوند جاش ... اخم كرد : « هوي وحشي الاغ ... چي ميكني »
سيا قهقهه زد ... كشوندش سمت خودش : « جاش ناميزون بود ، ميزونش كردم ... »
عصبي شد ... هيچوقت نميخواست از حد و حدودي بالا تر بره ، ولي سيا اين چيزا حاليش نبود ... هميشه زياده روي هاي خودش رو داشت ... قرص ميزد ... اينو از حالتاش كاملا متوجه ميشد ... چه لزومي داشت كه هميشه خودش رو بچسبونه به يه گروه درب و داغون قرصي و وضع ناكوك ! ... « هي يابوي عوضي ... بار ديگه دستت هرز بچرخه ، اونقد ميچرخونمش كه صداي بز بدي ... حاليته عوضيه حشري ؟! »
سيا خنديد ... از اون خنده هاي بد مستي ... از اونا كه اضطراب و تهوع رو با هم به دلت ميندازه « جدي ؟! نگو كه ترسيدم ... اگه خوشت نمياد ، دوست نداري ... خوب غلط ميكني بپوشي و بندازيشون بيرون ... مگه بخاطر همين نپوشيديش ؟ معني تاتوي ناكجاتو ميدوني يعني چي ؟ دِ لامصب ميدوني كه زدي ... خودتو احمق فرض كردي يا منو ... »
« خفه شو سيا ... آدم نميتونه براي دل خوش يه كاري بكنه كه يه احمقي مث تو بل ميگيري ؟! توهم فانتزي زدي ؟! »
« نه جيگر ... اگه براي خودت بود يا حداقل يه كس خاصي كه اين مانتو نازك رو روش نميپوشيدي ... يه گوني جاش تنت ميكردي ... من احمقم ؟! »
راست ميگفت ... حداقل سيا اين يه مورد رو راست ميگفت ... ولي نبايد كم مياورد ... جلب توجه به همين آسونيها نيست ... جلب كني و دفع كني ... سر انگشت بچرخوني و ناز كني ... نياز ببيني و رو ترش كني ... راه ندي و بخندي ... پايه باشي و وسط راه بشكني و پدر صاحاب اوني كه تو رو پايه فرض كرده رو به عزاش بشوني ... خنك بشي و كيف كني ... تو مخمصه بيفتي و با بدبختي از مخمصه در بري ... نيمه هوش و لايعقل ول كني و بزني به چاك ... هم خودش هم شاران ... و اون شب هم همين كار رو كرد ... يه پك از سيگار سيا ... يه نيم پيك از مشروب سروش ... يه نگاه جانانه به حميد كه ديگه داشت به اتفاق نيوشا و شهرام و كيوان و يكي ديگه كه جديد بود ميرفت كه بره ... و يه اخم غليظ و چندش آور به ليدا كه دست پري خپلك تو يقه بلوزش زيادي ور ميرفت و يه علامت نشونه دار به معني بزنيم به چاك براي شاران و دِ بدو كه رفتي ...


قيافه اش زيادي خاص بود ... به جزء جزء صورتش كه نگاه ميكرد ، زيبايي خاص و قابل توجهي نميديد ... ولي صورت پهن و اندام كشيده و رو فرمي داشت ... چشمهاي كشيده و پشت چشم بلندي داشت كه با ابروهاي پرش فاصله مناسبي ايجاد ميكرد و جاي كار زياد داشت ... بينيش بد نبود . حداقل بعد از اون عملي كه رو قوز ده سالگيش ، در نوزده سالگي انجام داده بود ، ميشد گفت طبيعي و رو فرمه ... لبهاي سك * سي و درشتي داشت كه بر خلاف اكثر دخترهاي طايفه اش ، گشاد از حد نبود و يه جا جمع ميشد كه با خط و خطوطي كه گاهي با مدادي ، خودكاري ، خط كشي ... كنج بيني مماس روي گوشه هاي لبش تست ميكرد ، جاي مناسبي بود ... چونه گرد و ظريف ... ولي هيكلش رو خودش ميدونست كه واقعا جذابه ... اندامي كشيده كه گودي كمر ، برخلاف باريكيش بيشتر از بقيه جاها تو چشم ميزد و باسني كه پهنا و برجستگي خاصي داشت ... موهاي مشكي پر كلاغي اي كه گاها با تكه هايي از هايلاتهاي رنگي ، قيافه اش رو متمايز تر ميكرد ... پيشوني بلندي كه بر خلاف ذهنيت عام از نشونه اون بر بلندي بخت و اقباله ، تنها نشون دهنده جذاب بودن قيافه اش بود ... يه قيافه اصيل ... نه اصيل عربي ... اصيل اسپانيايي ... و همين دليلي بود براي قپي در كردنهاش در جمع هاي غريب ... يه سه چهار كلمه و جمله ناقص اسپانيش براي مواقع لزوم ... سه چهارتا آهنگ اسپانيايي معروف به همراه معني و اسپل صحيح كلمات و يه داستان من درآوردي كه : بابام يه خواننده اسپانيايي بود و بعنوان توريست به ايران اومد و عاشق مامانم شد و منو پس انداخت و مرد و الان فاميلهاي پدريم همشون ساكن اسپانيا هستند ... منم دلم براي ايران سرزمين مادريم ميتپه و اگه عمري باقي باشه ، براي نيمه دوم زندگيم ، ميخوام دنبال خانواده پدريم بگردم ... و گاه و بيگاه بحدي اين داستان من درآوردي رو براي اين و اون صادقانه تعريف ميكرد كه يادش ميرفت كيه و از كجا به اينجا رسيده ... حتي گاهي فراموش ميكرد كه حقيقت زندگيشو ، ژنتيكشو ، راست و حسيني براي كي گفته و براي كي نگفته ... روزهاي روز ، تمرينات فشرده لهجه اسپانيايي و گوش دادن به آهنگها و مكالمات اسپانيايي ... نتيجه : براي كسي كه اولين بار بود اونو ميديد ، باور كردني نبود كه يه دختر عربه ...
شنبه ها براي آدمهاي اداري ... براي اونهايي كه تو مشاغل دولتي كار ميكنند ، مخصوصا براي پانتي با وجود تعطيلي دو روزه و پشت سر هم پنجشنبه ها و جمعه ها ، يه سنگيني خاص داشت ... مثل اين بود كه جونش رو براي سر كار رفتن ميگيرن و ول ميكنن ... عقيده همكارهاش هم اكثرا همين بود ... شنبه ها يه ثقل خاص داشت ... با بيحوصلگي از خواب بيدار شده بود و هنو يه خورده از خودش متنفر بود ... هنو يه خورده دلش درد ميكرد و اين تنفر رو بيشتر به يادش مي آورد ... كلا حوصله بيرون زدن از خونه رو نداشت ... چه ميشد كرد ؟ بايد ميرفت ... با رخوت دوشي گرفت و فرم اداريش رو به تن كرد ... سوئيچ ماشينش رو چنگ زد و راه افتاد ... هيچوقت صبحونه اي قبل از كار نميخورد ... خوبي اداره اين بود كه تو تغذيه كارمندا و شاغلين ديگه ، خست به خرج نميداد و هميشه از نظر سور و سات غذا خوري ، ميهموني بود و جشن داشتند ... صبحونه ساعت ده همراه با يه فلاسك چاي ... شير خشك نيدو سهميه ماهانه ، كه به شدت خالي خالي خوردنش رو دوست داشت ... نهار سر وقت و تپل ... اونم هميشه با برنج ... عاشق برنج بود ... اين اخلاقش رو مطمئن بود كه كشيده به عربا ... برنج و خورش ... سالاد ... ماست ... سبزي و ميوه ... بعدشم تا بياد و مشغول كارش بشه و خلالي به دندوناش بكشه ، ساعت كاري تموم شده بود و ...
دلنگ دلنگ آهنگ جوون پسندانه اش تو ذوقش زد ... وقتي تنها بود اصلا با اينجور آهنگا و اين سبكها ، حال نميكرد ... خودش بود و از خودش بودن حس به حس ميشد ... ترافيك اين موقع صبح ، اولين روز هفته ، كلافه اش ميكرد ... آهنگ كلافه تر ... دستي برد تو داشبورد و كنترل سي دي رو كشيد بيرون و آهنگ مخصوص خودش رو گذاشت ...
اسكت يكفيني جرحك ... انا سامحت الجميع
هيچي نگو ، بسمه ديگه اذيت كردنهات ... من همه رو بخشيدم

بخشيده بود ؟ ... نه ... نه عمو با سكوتش ... نه بابا بزرگ با آنارشيست هميشگيش ... نه فرهاد ... نه بابا ... نه مامان ... و نه اونهمه معصوميت و بيگناهي خودش رو ...
مدري ابكي ولا اضحك ... بارد دمعك فظيع
نمي دانم ، گريه كنم يا بخندم ... اشكهات عجيب سردن

به اين حال روز تهوع بارش ... به اين زندگي دوگانه ... به اين همه ناچاري ... چاره اش چي بود ؟ چجوري بايد با اين وضعيت كنار ميومد ؟ اي كاش يه بار جواب نامه هاش رو ميداد و ميگفت ... اقلا فقط براي يه بار ميگفت : چرا ؟
تشكيني بين اصحابي ... و منك مرضي و عذابي
از من به دوستام شكايت ميكني ... و از توست همه درد و عذابم

خسته شده بود ... از زير نظر گرفتن ... از مجبور بودن ... از محدود بودن ... از تنهايي ... از اينهمه درد بي درمون ... خودش رو ميخواست ... آزاد ، رها ... بي قيد و بند ...
اسكت واخجل من ذنبك ... انا مو مثلك ابيع
هيچي نگو و از گناهت شرمنده باش ... من مث تو نيستم ، ميفروشم

چه فايده ... تا كي ميتونست نقش بازي كنه و الكي خوش باشه ؟ بيست و چهار سالش بود ... دلش يه بچه ميخواست ... يه دختر كوچولو ... هم سن و سالهاش تو همون طايفه زوار دررفته و روانپريش ، همگي دختر وقت شوهر كردن داشتند ... همگي سر و همسر داشتند ... هر كي خودش رو براي يكي بزك ميكرد ... الا او كه هميشه بايد خودش رو براي دل سوخته اش بزك ميكرد ... بزك ميكرد و ميسپرد به چشمهاي هيز و سوداگر ...
والله ما اكرهك ... بس غاضب و زعلان
به خدا ازت بيزار نيستم ... فقط عصباني و ناراحتم

چرا ... چرا ، مطمئن بود كه متنفره ... از وجودش از اسمش از همه اونچه كه اونو به اينجا رسونده بود متنفر بود ... از خودش ... هم عصباني بود ... هم متنفر ...
بدربك زرعت الوفا .... وكان الحصاد حرمان
سر راهت وفا كاشتم ... و حسرت برداشت كردم

عصبي شد ... دنده رو عوض كرد و پا رو گاز گذاشت و با يه حركت پر سر و صدا تيك آفي زد و پريد مث فشنگ تو يه كوچه فرعي ... هر بار مردي بهش دسترسي پيدا كرده بود ... خوشش اومده بود ... از هيكلش تعريف كرده بود ... آب از لب و لوچش آويزون شده بود ... تموم اون خاطرات آزار دهنده پر اضطراب ، به يادش آورد كه بندش بسته است ... به پاي كسي ديگه بسته ست ... بايد وفا دار ميموند ... و حسرت ميخورد ... حسرت مادري كه هر موقع دلش از يه مرد زده شد ، خيلي راحت پسش ميزد و يكي ديگه جاش مينشوند ... حسرت روزهايي كه فرصت عاشقي داشت و فرصتهاش يكي يكي سوخت ميشدند و پاش بسته بود و بندش دست كسي دور تر از دور ...
خذلان ، صدمه ، اسف ... نكران دمعي شنيع
ناراحت ، آسيب ديده ، پريشانم ... اشكم جلوي ترسم رو ميگيره

روزهاي تكراي ، پر از مكررات بي جبران ، مي اومد و ميرفت و اون ميموند وسط كوچه اي بنبست كه نه راه پيش داشت و نه پس ...
پدرش ، سالها پيش از ازدواج ، از همون دوران اول جووني عاشق شده بود ... از همون عشقهاي جور واجور پسر شهرستاني و دختر تهراني ... دختري كه نه تو طايفه اش ، كه تو تموم شهرشون هم مثش رو نديده بود .. شوخ و شنگ و شيطون ... اينقد به در و ديوار زد و زد و زد ... تا هم اون دختر رو راضي به ازدواج كرد و هم اون طايفه رو ... ازدواجي سست كه نه عشق اونو استحكام ميبخشيد و نه سنتها ... نه تضميني براي ادامه و نه دليل ... روز به روز پدر آنارشيست تر شد و مادر ياغي تر ... روز به روز مادر پر حسرت تر شد و پدر پر غضب تر ... روز به روز عشق حركت معكوس گرفت و دلها دور تر ... خانواده بابا ، موش دوندن و ماما زده تر ... بابا سلطه گر تر ... تفاوتها حجم گرفت و برجسته شد و نوك تيز كرد و رفت تو گوشت و استخون و زخم كرد و زخمها چرك كرد و عفوني شد و عفونتها تب شد و تبها ...
ماما تقاضاي طلاق كرد ... بابا زد ... ماما پافشاري كرد ... بابا زد ... ماما گريه كرد ... بابا زد ... ماما اشك ريخت و گوشت آب كرد ... بابا زد ... منطق بابا شد كتك ... خصلت همه مردهاي طايفه اش ... ماما متنفر شد و بابا زد و اينقدر زد و ماما برگه آورد و بابا زد و ماما پزشك قانوني رفت و بابا زد و ماما دادگاه رفت و بابا زد و ماما وكيل گرفت ... تا كار از كار گذشت و بابا خواست با عشق پيش بره و زن به زندگي برگردونه و ماما برنگشت و پشت پا زد به ده سال زندگي زناشويي و طلاق گرفت و دخترك معصوم و تنها رو تنها تر گذاشت و دمش رو روي كولش گذاشت و در رفت ... در رفت و بابا موند و حسرت عاشقي و يه دخترك تنها و يه عشق به زوال رفته ...
اسكت
هيچي نگو


پدر موند و طايفه اي كه مدام بهش گوشزد ميكرد ... گوشزد ميكرد كه انتخابش اشتباه بوده ... كه تن به قوانين اونها نداده ... كه زني از ميون خودشون انتخاب نكرده ... كه نبايد بذاره دختركش هم زير دست و بال اون مادر بزرگ شه ... كه مادرشون طبق قانون طايفه اونها بدترين خبط و خطا رو كرده ... پانتي قبول داشت ... اينكه مادرش خبط و خطا كرده رو قبول داشت ... اينكه بايد براي زندگيش جون ميكند و با چنگ و دندون حفظش ميكرد رو قبول داشت ... ولي گاهي افكار طايفه اش ، با دو دو تا چارتا كردناش جور درنميومد ... اينكه اگه يه زن نتونه بسازه ، حق جدا شدن نداره ، بايد بسوزه به پاي انتخابش ... كي گفته ؟ كي همچين حكمي رو صادر كرده ؟ ... روز به روز فشارها ، از بين دو فرهنگ ، رو دوش باباش سنگيني كرد ... بين دو فرهنگ موند و كمرش خم شد ... بابا بزرگش از يه طرف فشار مياورد ، زن بگير ... مامانش از يه طرف خواستگار داشت ... باباش با وجود همه اختلافا هنو عاشق بود ... هنو مامانش رو بعنوان زن ميديد ... يه زن كه جاي سرش رو تخت سينه اونه و لاغير ... مامانش شوهر كرد ... به يه آدم عوضي ... به يه شخص اشتباه ... باباش تازه تازه پست جديد و محكمتري تو شركت نفت گرفته بود ... فشار ناشي از كار ، ناشي از انتخاب مامانش ... فكر اينكه زنش ، با كسي ديگه شب رو به صبح بگذرونه ، حتي اگه ديگه زنش نباشه ... براي يه مرد ، سنگينه ... براي يه مرد عرب ، سنگينتره ... براي مرد عربي از اون طايفه ، ضربه اي جبران ناپذير ... و همين ضربه جبران ناپذير ، قلب پدرش رو از كار انداخت ... اونموقع ها كه طايفه پرست شده بود و اصالت خود پرستيش رو به رخ ميكشوند و چپ و راست براي نگه داشتن مامانش از زور بازو و از قوانين موجود تو طايفه اشون سود ميبرد ، اونموقع ها كه بجاي جبران خسارتي كه به زندگيش خورده بود ، تو قالب يه مرد خودمحور در ميومد و منم منم ميكرد ... اون زمان كه منطق رو خورده بود و عشق رو قي كرده بود ... فك نميكرد كه روزي برسه كه همه چيشو از دست بده ... زندگيشو ... ده سال زندگيشو ...
باباش مرد ... مامانش تازه شوهر كرده بود ... پانتي تنها مونده بود ... مث الانه تنها ...
باباش مرد ... مامانش شوهر كرده بود و براي پانتي ، مث لباساي تو چمدونش ، تصميم گرفت و جابجاش كرد ... باباش مرد و مامانش شوهر كرد و پانتي با مادرش به خونه نو نقل مكان كرد ... شوهر مادرش ... اگه هيز بود ، اگه زن باز بود ... زن بارگي ميكرد ، اگه به قول مامانش خيانت كار بود، ولي كاري به اون نداشت ... پانتي ، پانتي بود و عزت و احترام خودش رو داشت ... تو عالم بچگي ، دخترم گفتنش حقيقي بود و پانتي احساس ميكرد ، اين مرد ميتونه قد پدرش دوستش داشته باشه ... شايد چون خودش محروم از حق پدري بود ... شايد چون عقيم بود ... شايد چون پانتي يه دخترك معصوم بي پدر ، محتاج دستهاي پدرونه بود ... تو خونه پدر جديد ، هر چند كه ، بعدها هيچوقت بهش نگفت پدر ، ولي حس اعتمادي كه به اون مرد داشت ، خوب بود ... مث اين ميموند كه پدرش از اون قالب خود پسندِ آنارشيستِ قبيله پرست ، در اومده و يه زندگي عادي رو براي اونها رقم زده ... شايد هم وجود پانتي ، اون مرد رو براي زندگي كردن با مامانش پايبندتر ميكرد ...
ماشين رو تو پاركينگ محوطه بيروني ، پارك كرد ... امروز شنبه بود و جلسه مديران ... حتما مدير قسمت اونها ، سيا ، هم جلسه داشت ... فراري قرمز رنگش تو پاركينگ نبود ... درعوض پژو 405 هميشگيش يه گوشه پارك بود ... سيا هر بدي داشت ، ولي در مورد كار ، خيلي سخت كوش بود و از كوچيكترين ايرادي ، ساده نميگذشت ... تو حركاتش عجله به خرج داد و تند دست كرد تو كيفش و پاسش رو درآورد... از ورودي داخل شد پاسش رو تو دستگاه فشار داد و كيفش رو تو بازرسي امنيتي هول داد و خودش دستاش رو به دو طرف باز كرد ... مسئول قسمت بانوان ، دستگاه رو روي قسمتهاي خاص بدنش تكون داد و با سر اشاره كرد كه ميتونه بره ... تند تند از ورودي گذشت و پاسش رو به سينه سنجاق كرد و خودش رو به ساختمون مركزي رسوند ... طبقه دوم سمت راست اتاق سوم ... مهندسي عمومي ... با سر و صداي نسبتا بلندي سلام داد و تند و سريع سرجاش نشست ... تنها نكته مثبتش اين بود كه نه تو محل از حد خودش ميگذشت نه تو محل كار ... هميشه ساده مي اومد و بي حاشيه ميرفت ... حتي سيا هم اين خصلت رو داشت ... هميشه يه بلوز سفيد مردونه آستين بلند نخي دكمه دار ، يه شلوار پارچه اي سورمه اي ديكيز و يه كفش ساده چرمي كه اغلب به صورت ايمني پاش بود ... و موهايي كه برخلاف پنجشنبه ها ، ساده رو به چپ يا راست با دقت و مرتب شونه شده بود ...
جلسه مديران اغلب تا ساعت ده تا ده و نيم ادامه پيدا ميكرد مخصوصا مديران مهندسي عمومي ... بعد از اون اكثرا جلسات داخلي بخشها ... جلسه اونروز ، بر خلاف روزهاي قبل ، يه تازگي خاص داشت ... هفته گذشته پانتي از مرخصي استعلاجي استفاده كرده بود و زياد تو چند و چوند اوضاع نبود ... مدير بخش مهندسي عمومي عوض ميشد ... سخت كوشيهاي سيا ، جواب داده بود و ترفيع گرفته بود ... بر خلاف پانتي كه هيچوقت سعي نميكرد قدمي بيشتر از اونجايي كه بود برداره و هنوز اندر خم يه كوچه بود ، سيا روز به روز ترفيع بيشتري ميگرفت و حقا كه مستحقش بود ... تغير و تحولات ، نشون از ارتقا سيا به مديريت يكي از سايتها بود ... زير لب خوش بحالشي گفت و بي خيال مشغول كارش شد ... ميتونست تغيير كنه ... ميتونست خوب باشه ... ميتونست يه زن مقتدر و با نفوذ باشه ... آه كشيد ... وقتي تو زندگي شخصيش موفقيتي كسب نميكرد و مدام درجا ميزد ، زندگي كاري از اهميت خيلي كمتري برخوردار بود و مهم نبود كه مدام در جا بزنه و سال به سال يه گريد به گريد كاريش اضاف نشه ... همين كار رو هم مديون پدرش بود ... اون سالي كه استخدامي بود و با آزمون شركت نفت نيروي جديد جذب ميكردند ، فرزندان كارمندان سابق بازنشستگي بگير از اولويت خاصي برخوردار بودند ... اونم برخوردار بود و به اين طريق بود كه خيلي راحت تر از اونكه تلاش كنه ، استخدام شده بود و همين دليلي بود براي تلاش نكردن ... براي در جا زدن ... براي موندن ... براي فرصت پيشرفت رو به ديگري سپردن ... هر چند كارش خوب بود و يكي از بهترين و قابلترين و دقيقترين مهندسهاي مهندسي عمومي بود ...


به محض جابجايي كادر مديريت ، جابجايي پرسنلي مهندسي عمومي هم خود به خود و به دنبالش ، اتفاق افتاد ... جلسه اي كه بر خلاف اكثر مواقع ، تا نزديك ساعت دو بعد از ظهر طول كشيد و در طي اون پرسنل هم با مدير جديد آشنا شدند و هم ناظر پروژه ها عوض شد و هم تغيير و تحولاتي در مسئوليتها داده شد كه بعضيها رو خوشحال و بعضيها رو به غر غر و بدبيني وا داشت ...
سهم پانتي از اين جابجاييها ، اونقدر هم زياد نبود ... يه چند تا صندلي اونور تر ، پشت يه پارتيشن كه متعلق به آقاي خسروي بود و حالا شده بود سهم اون ، بعلاوه تعداد بيشتري پروژه و اين يعني كار بيشتر ... يه مقدار دلخور بود و تو هم رفته ... هم سيا رفته بود و اون تنها مونده بود و هم مسئوليتش بيشتر شده بود ... از همه بدتر ، جاي نشستنش بود كه تقريبا مي افتاد پشت پارتيشني وسط سالن صد متري مهندسي عمومي ... قبلا جاش خيلي دنجتر از اين بود ... اقلا يه گوشه دنج كه نه تو چشم بود و نه زياد در تردد ... مخصوصا ارباب رجوعش بيشتر ميشد كه اينو بهيچوجه نميپسنديد ...
به محض تموم شدن جلسه و معرفي مدير جديد كه از ميون بچه ها نبود و جديد بود و بر خلاف سيا سن و سال بالاتري داشت ، اخمي ميون دو ابرو نشوند و كلافه دست ميون كشو ها فرو برد و هر اونچه كه در تمام اين مدت داشت و نداشت جمع و جور كرد و پرونده هاي پروژه ها رو دسته بندي كرد ... سيستمش رو چك كرد و فايلهاي شخصيشو رو فلش انداخت ... آهنگهاي مورد علاقه اش كه همگي يا اسپانيايي بودند يا عربي ... فايل بك گراندهاي مورد علاقه اش ... و در آخر پاك سازي كشو هاي دروار و كمد كوچيك زير ميز كه وسايل شخصيش رو توش ميذاشت ... ليوان سفالي آب خوريش ... ليوان دسته دار تراش دار بلوريش كه توش چاي ميخورد ... قندون كريستالش ... مداد اتودش ... پاك كن نوك دار فشاريش ... كرم مرطوب كننده ... يه جفت قاشق و چنگال ... همه دار و ندارش همين چند قلم بود و بس ... همه رو توي يه كارتن بسته كاغذهاي آ چهار قرار داد و گرفت دستش ... همزمان آقاي محمدي هم براي تسخير صندليش از راه رسيد ... سيا هم اومد ... براي بار آخر اومده بود از پرسنل تحت نظارت مستقيمش خداحافظي كنه و گپي دوستانه بزنه ... چشم تو چشم پانتي گرفت ... برخلاف بقيه همكارها ، لبخند كجي كنج لب نشوند : « خوب خانم يگانه ، به اميد موفقيت روز افزون شما همكار خوب ... اميدوارم به زودي شاهد ارتقاي شغلي و پيشرفت چشم گير شما باشم ... تو اين مدت همكاري ، از همكاري با خانم دقيق ، منظم ، قابل و نجيبي چون شما خوشحال شدم ... يا حق »
تقريبا دهنش از اين طرز حرف زدن سيا باز موند ... با خودش فك كرد : اين الان داشت تيكه مينداخت ؟ خانم نجيب ؟ اينكه تو محل كار وقعا سنگين و نجيب و خانم برخورد ميكرد ، درست ... ولي شنيدن اين كلمه از زبون سيا ... كسي كه هميشه از حد و حدود خودش ميگذشت ، واقعا جاي تعجب داشت ... نميدونست الان منظورش از اين حرف چي بود ... واقعا نجيب بود يا اين كلمه رو ، سيا ، براي كوبوندن بيش از حدش بزبون آورد ... اخم كرد ولي سعي كرد با لحن بي تفاوتي با سيا خداحافظي كنه ... « خواهش ميكنم آقاي پير دوست ... منم از همكاري با آقاي متين و كارداني مثل شما ، كمال استفاده رو بردم ... مخصوصا از منش و اسلوب كاري شما كه در خور و كاملا شايسته بود ... خوشحالم كه ارتقاي درجه گرفتيد و اميدوارم روز به روز پله هاي موفقيت رو تندتر ، طي كنيد ... »
سيا ابروي بالا انداخت و لبخندي عميق تر رو لب نشوند ... تو چشمهاي سيا خيره بود ... تمسخر و تيكه انداختني در كار نبود ... مثل اينكه برنامه هاي پنجشنبه ، حتي دم آخري هم تو طرز برخورد سيا در محيط كاري ، تاثير نذاشته بود ... لبخند اون هم عميقتر شد ... براي بار چندم پيش خودش اعتراف كرد : سيا خيلي زيادي خوبه ... فقط اگه اين زياده روي ها رو نداشت ... حداقل همكار خيلي خوب و سر سنگيني تو محيط كار بود ... درسته كه پنجشنبه ها ... دوره ها ... گشت و گذارها ، سيا هر كاري ميكرد و هر جوري برخورد ميكرد ... ولي ... پانتي هم همين رفتار رو داشت ... حتي شاران ... و وقتي به وجدان خودش رجوع ميكرد ، ميديد هر كدوم از اونها بنا به دليلي از قالب هميشگي خودشون خارج ميشن و ساعتهايي رو خارج از اين قالب ميگذرونن ... پانتي از بس ناچار بود ... از بس سردرگم بود ... از بس مونده و مجبور بود ... شاران از بس با خودش و با طرز فكر باباش درگير بود و سيا ... از بس ... نميدونست چي ... در مورد رفتار سيا نميدونست چي بگه ... اكثر همكارهاي مرد ، ديده بود كه حتي در محيط بسته كاري ، دست از هيز بازي و زير آبي رفتن بر نميدارند ... از تيك زدن با منشي هاي قسمتها ... از خنديدن با همكارهاي ديگه ... از تنها موندن وقت ناهار با يه همكار خاص ... از ناغافل از سرويس جاموندن ... با هم ... و از اينجور رفتارهايي كه خوب ميدونست چه قصد و نيتي پشتش خوابيده ... ولي حداقل سيا ، گرچه تو اكيپ چك و چول گردشهاي پنجشنبه ها ، يه پسر افسارگسيخته و حتي با دونستن شرايط خاص پانتي ، مدام در حال تيك زدن و نزديك شدن بهش بود ، اما در محيط كار نه با پانتي ، كه با هيچكدوم از همكارهاي ديگه هم ، رفتار زننده اي نداشت و اين تنها نكته مثبتي از رفتار سيا بود كه بشدت پانتي دوست داشت ... اينكه دله نبود ... اينكه با تموم دست هرز رفتنهاش در گردشهاي دست جمعي ، حد و حدود چشم و رفتار و دستش رو در محيط كار خوب نگه ميداشت ... از همون لحظه احساس كرد كه دلش براي اين همكار نجيب و در عين حال هرزه اش تنگ ميشه ... و وقتي سيا بهش گفت : به اميد ديدار ...
لبخندش همراه با حال خوشي شد و جواب داد : حتما ... به اميد ديدار ...
وسايلش رو در جاي جديدش ، جايگير كرد و آهي از ته دل كشيد و فك كرد : چطور ميتونم وسط اين سالن در اندشت كار كنم ... دقيقا وسط ... بيشتر پارتيشن هاي وسطي متعلق به كارمندهاي مرد بودند ... و حالا يكي از اونها نصيب پانتي شده بود ... نه حوصله نهار خوردن داشت و نه حتي يكلحظه اضاف كاري ... به محض تموم شدن ساعت كاري ، دقيقا راس ساعت سه و بيست ، محل كارش رو ترك كرد ... پاسش رو ازسينه جدا كرد و وارد قسمت حراست شد ... تند و سريع و پرشتاب از اون محيطي كه براش خفقان آور تر از هميشه شده بود بيرون زد و پشت ماشينش نشست و حركت كرد ... خوشبختانه اين وقت روز ، معمولا ترافيك سطح خيابونهاي پر تردد كمتر بود ... دو سه تا نفس عميق كشيد و خودش رو از حس تنگي كه دچارش شده بود بيرون كشيد ...
پدرش كه مرد ... زندگي با مادرش ، بد نبود ... يعني بجز از دست دادن پدر ، بدي ديگه اي نداشت ... مامان همون مامان بود و زندگي همون زندگي ... گرچه كه مادرش ديگه پا توي خونه مشترك نذاشت و خيلي راحت از اون خونه دل كند و تو خونه اي كه ساكن بود و جدا از سايه شوهر جديدش زندگي ميكرد ، اما با اينحال حتي يه بار هم پا به اون خونه اي كه ده سال زندگيش رو درش گذرونده بود ، نگذاشت ... روز مراسم خاك سپاري پدرش رو خوب يادشه ... مادرش ، ساعتها اونو تو بغل گرفته بود و گريه ميكرد ... حتي يكلحظه نه پانتي رو از خودش جدا كرده بود و نه اشكهاش خشك شده بود ... و نه حتي براي ديدن جنازه پدر از خونه خارج شده بود ... خانواده پدري ، خيلي سريع اقدام كردند و جسد نيمه يخ پدر رو از تهران براي خاكسپاري به آرامگاه خونوادگيشون بسته بندي كردن و بردند ... پدر رو از اون شهر گرفته دود آلود آشناي پانتي و مادرش بردن ... نه مادر بود و نه پانتي و پدر غريب تر از هر غريبي به خاك سپرده شد ... از همون روز ، گرچه مادر مهر دومين طلاق رو توي شناسنامه اش به تازگي به افتخاراتش اضاف كرده بود ، ولي پانتي ديده بود كه اين نه طلاق دوم ، كه در واقع مرگ غريبانه و جوانمرگانه پدر بود كه از پا انداختش ... مامانش هار شده بود و تا قرون آخر حق و حقوقش رو از شوهر سابق گرفت ... خونه سهمش بود و علاوه بر اون ويلايي هم نصيبش شده بود و يه عالمه طلا و جواهر و در كل وضعش با اون همه سابقه كاري اي كه داشت و اون همه پولي كه در طول اينهمه سال كار كردن ، درآورده بود و پدرش حتي يه ريال از اون پول رو دست نزده بود و حالا همه به علاوه اينهمه حق و حقوق رسيده از شوهر دوم ، وضعش توپ شده بود ... چند ماهي از مرگ پدر گذشت ... پانتي تازه كلاس اول رو تموم كرده بود ... تموم وسايلش رو ، مامان شاران از خونه پدرش به خونه جديد منتقل كرده بود و مامانش حتي براي برداشتن وسايل پانتي هم به اون خونه پاي نذاشت ... مامان خيلي زود تر از اونچه كه فكرش رو بكني شوهر كرد ... دكتر صمدي ، مرد خوبي بود و پانتي با اون احساس خوبي داشت ... از اينكه چرا و تحت چه شرايطي مامان بعد از بابا ازدواج كرده بود و چرا به اون زودي جدا شده بود و دومين طلاق رو تو شناسنامه نشونده بود و حق و حقوقش رو گرفته بود ، چيزي نميدونست ... ولي مثل اينكه دكتر صمدي خوب دركش ميكرد ... خود مامانش كه ميگفت شوهر سابقش مشكل رواني داشت ... ولي پانتي برخوردي با سعيد شوهر دوم مادرش نداشت ... بهرحال از زندگي با نويد صمدي ، روزهاي خوبي رو به ياد داشت ... پدري مهربون كه صبح ها با مهربوني از خواب بيدارش ميكرد و كمكش ميكرد آماده بشه و خودش وسايل مدرسه اش رو تو كيفش ميذاشت و اصرار ميكرد صبحونه بخوره و تغذيه تو كيفش ميذاشت و رو دوش ميگرفتش و تا ماشين ميدوئيد و ميخنديد و اونو رو صندلي جلو ميذاشت و تا مدرسه با هم شعر ميخوندن و بوسش ميكرد و ميفرستادش سر كلاس و ... هيچوقت نفهميد ، دكتر كه اينهمه خوب بود ، چرا مادرش باهاش نموند ... چرا از اون سوا شد ... با اينكه هيچوقت نديده بود كه دكتر شب جايي بمونه يا لحظه اي از مامانش غافل بشه ، ولي ، اين مامانش بود كه هميشه دكتر رو به بي وفايي و خيانت متهم ميكرد ... خيلي زود پدر دومش رو از دست داد ... خيلي زودتر از اونچه فكرش رو بكنه ، مادرش از شوهر سوم طلاق گرفت ... و خيلي زودتر از اون ، زندگي پانتي ، طوفانزده شد ... هميشه فكر ميكرد ، شايد اگر دكتر صمدي ... كسي كه تونسته بود جاي پدر رو براش پر كنه ، تو زندگيشون مونده بود ، شايد ... شايد ، سرنوشت پانتي اينطور رقم نميخورد ...


به محض رسيدن به در پاركينگ ، همزمان با زدن ريموت درب پاركينگ ، نگاهي از توي آينه به منتهي اليه سمت راست خيابون كم تردد انداخت و پوفي كشيد ... ماشين رو به داخل كشيد و با ريموت در رو بست ... گوشه جايگاه هميشگي ، ماشينش رو پارك كرد و درب ماشين رو با صدايي نسبتا بلند به هم كوبيد ... ريموت ماشين رو زد و از در كوچيك خروجي دوباره پا به بيرون گذاشت ... بيش از حد احساس طلبكار بودن داشت ... عينك آفتابيشو به بالاي موهاي گيس بافتش كه الان با عقب رفتن مقنعه اش پيدا شده بود داد و دستي به كمر زد ... شراره هاي آتشيني از چشمهاي عسلي رنگش به بيرون تراويد ... حس گاوميش بودن تو وجودش در غليان بود ... اينو از پره هاي بينيش كه با نفسهايي تند باز و بسته ميشدند هم ، ميشد تشخيص داد ... چند قدم باقي مونده تا انتهاي خيابون كم تردد رو با قدمهايي محكم و پر عصبانيت به حالت كوبنده طي كرده ... درست چشم تو چشمش ايستاد ... « ديگه چي ميخواي خانوم ؟ كار خودت رو كه كردي ؟ تو خجالت نميكشي ؟ آخه من بهت چي بگم ؟ هر كي يه بر و رويي داشت و يه هيكلي بايد اين حال و روزش باشه ؟ »
زن لبخندي به لب نشوند ... اخلاق دخترش دستش بود ... ميدونست الان بيش از اندازه عصبانيه ... اينو از حال و روز هفته گذشته اش هم ميتونست تشخيص بده ... حال و روزي كه توصيفش رو از شاران شنيده بود و سعي كرده بود پر دم پرش نده و فعلا به حال خودش بذارش ... لبخندش رو عميقتر نكرد ... اين كار باعث تند تر شدن آتيش خشمش ميشد ... با همون لبخند محو دست پيش آورد ... بازوي پانتي رو به دست گرفت ... پانتي با حركتي خشن ، بازوش رو از دست مامانش جدا كرد ... « دست به من نزن ... »
همونطور كه يكدستش به كمرش بود ، دست ديگه اش رو بالا گرفت ... انگشتش رو به حالت تهديد تقريبا تا نزديك چشمهاي عسلي روشن زن گرفت ... « نزديك حريم من نشو ... برو ... برو ... برو از زندگي من دور شو ... تا كي بايد تاوان هوس پروري تو رو بدم ها ؟ برو ... برو اينجا نايست ... دوست ندارم برام حرف دربيارن ... »
ميدونست اگه يه كلمه حرف بزنه ، اوضاع از ايني كه هست بدتر ميشه ... براي همين با خشونتي خاص ، دسته كليد رو از لاي انگشتهاي به تهديد بالا گرفته پانتي بيرون كشيد ... تلاش دوباره اي كرد و اينبار موفق شد با تقلاي كمتري بازوي پانتي رو به چنگ بگيره ... همزمان با فشار آوردن دور حلقه بازوش ، اونو به جلو هول داد و زبون باز كرد : « ببين پانتي ... بايد برات توضيح بدم ... ولي فك نميكنم كوچه و خيابون جاي خوبي براي دعواهاي خانوادگي باشه ... بهتره بريم تو و بيشتر از اين آبرو ريزي نكني ... »
پانتي كه يه خورده آورم شده بود ، بازم كفري شد ... با يه حركت دوباره بازوشو بيرون كشيد ... پوزخندي زشتي زد : « آبرو ؟ ميدوني با چه آيي مينويسنش ؟ تو كه حيا رو قورت دادي و آبرو رو قي كردي ... تو كه خانواده اي نگذاشتي تا زير سايه اش دعوا كنيم ... تو كه كوچه و خيابون برات فرقي نداره ... متاسفم خانوم ... لطفا از اينجا تشريف ببرين ... خودتون ميدونين كه من توي اين محل تحت نظرم ... نميخوام با بودنتون توي اين محل ، دردسر بيشتري برام درست كنيد »
و با حركتي تند و شتاب زده ، قبل از اينكه اجازه حركتي ديگه رو به زن بده ، دسته كليد رو از دستش بيرون كشيد و عقب عقب حركت كرد : « لطفا منو از ياد ببر ... برو و به عشق و حال خودت برس ... مطمئن باش سد راهت نميشم ... »
« پس پوريا چي ؟ »
تازه چشمش از گوشه پر اشك ، به پسرك باريك و بلند مو مشكي چشم رنگي افتاد ... پسرك با مزه اي كه عاشقانه دوستش داشت ، اگه اين مادر مشترك رو نميداشتند ... اشك از گوشه چشمش راه گرفت ... بغض كرد ... : كاشكي يه خورده بزرگتر بود ... اونقدري كه دست منو بگيره و سرم رو به شونه اش تكيه بده ... « پوري هر وقت عاقل شد ، انتخاب ميكنه ... » مكث كرد ... با پشت دست اشك چشمش رو پاك كرد و بلند تر داد زد : « پوري ... هر وقت عقلت رسيد ... هر وقت اينو ول كردي و منو انتخاب كردي ، بيا ... دوست دارم ... منتظرتم ... ولي تنها ... فهميدي چي گفتم ؟ تنها »
و برگشت و دوان دوان خودش رو از حصار خفه كننده اين هواي آزاد ، جدا كرد ... به داخل خزيد و درب ورودي كوچيك آپارتمان رو در هم كوبيد ...
كلا امروز روز خوبي براش نبود ... خستگي اينهمه بار روي دوشش سنگيني ميكرد ... به محض وارد شدن توي آپارتمان دنج و راحتش ، كفش از پا كند ... پرت كرد همونجا دم در ... سه قدم جلو تر رفت ... عينك آفتابي بالاي موهاش رو از روي سر برداشت ... شوت كرد روي يه مبل تو فضاي خالي الكي ... يه قدم به طرف آشپزخونه برداشت و برگشت و مقنعه اش رو پرت كرد رو اُپن ... دو قدم جلو رفت و يكي يكي دكمه هاي مانتو اداريشو باز كرد و در يخچال رو باز كرد و دوتا بروفن ژله اي از روكش خارج كرد و انداخت تو دهنش ... در بطري رو باز كرد و با دو قلپ بزرگ ... با خنكي آب هر دو قرص رو داد پايين ... در يخچال رو با شدت ول كرد و سرش رو گرفت بالا و بقيه بطري آب رو روي سر و سينه اش خالي كرد ... نفس عميقي كشيد و چشمهاشو باز كرد ... آب از روي موهاش سر خورد و راه به پايين گرفت ... مانتوشو از تنش خارج كرد و شوت كرد جفت عينكش ... دكمه شلوارش رو باز كرد و بدون اينكه از پاش بيرون بياره .. با شش قدم بزرگ خودش رو به در اتاق خوابش رسوند ... تقلا كرد از پنجره بيرون رو نگاه نكنه و نتونست و نگاه كرد و زن رو چشم به بالا ديد ... پرده رو ول كرد و با همون شلوار جين تنگ و ترش خودش رو روي خوشخواب اعلاي تخت دو نفره اش پرت كرد ...
روي شكم افتاد و سرش رو به راست داد ... يه دستش رو زير سينه جمع كرد و دست ديگه اش رو رو به بالا كشيد ... بهترين كاري كه ميتونست تو اين شرايط داشته باشه ، خواب بود ... خواب و فراموشي آني ...


تنها يه ماه از جدايي مادرش از دكتر صمدي ميگذشت ... يه روز داغ و گرم تابستونه ... از اون روزهايي كه ديگه تابستون داره جون ميكنه و ميخواد تموم بشه و تو رودربايستي ميمونه و داغيشو بيشتر ميكنه ... هوا خفه و دم كرد بود و علاوه بر اون برق هم قطع شده بود ... تو تاريك و روشن خونه ، با تك شمعي كه مادر روشن كرده بود ، هر دو با هم نشسته بودند ... پانتي كه ديگه نگراني از بابت اخم و تخم باباش نداشت ، راحت و آسوده ، در حال عوض كردن مامي بوبولي بود ... مامان بهش قول داده بود ، خستگي كه در كرد ، با تيكه پارچه ها ، يه لباس چين دار رنگ رنگي ، براي « خودتي » بدوزه ... سوزن و نخ و پارچه و قيچي و متر و سوزن ته گرد و هر چيزي كه فك ميكرد به درد كار مامانش بخوره رو دور خودش جمع كرده بود ... يخچالش رو شسته بود و اجاق گازشو چيده بود ... دو تا ديگ صورتي رنگ رو اجاق گاز بود و دو سه تا كاسه و فنجون و نعلبكي ... مداد رنگي هاي پنجاه رنگش رو مامان دست و دل بازي كرده بود و داده بود نقاشي كنه ... دفتر فيلي سيميشو هم كنارشون پخش كرده بود ... مامان تو ظرف غذايي سراميكش ، يه عالمه پاستيل رنگي خوشمزه ترش و شيرين ريخته بود و دم دستش گذاشته بود ... اونطرف تر ، كتاب داستان شازده كوچولوي جيبي اي كه مامان داشت براش ميخوند ، كنار مبل افتاده بود ... سي دي كارتون آناستازياش تو پخش مونده بود و برق رفته بود و نتونسته بود بقيه كارتونش رو تماشا كنه و بغض داشت ... سعي ميكرد خودش رو با اسباب بازيهاش و بوبولي سرگرم كنه ... مامان موهاشو دو گوش كرده بود و دو تا كش مو كه انتهاش دو تا جوجه زرد رنگ بود به دو گوشياش بسته بود ... چترياشو شونه كرده بود و مرتب تو صورتش ريخته بود ... يه جفت صندل صورتي رنگ پاشنه سه سانت پاش بود ... مامانش تازه خريده بود ... اين روزها مامان بيشتر گريه ميكرد و هميشه سر درد داشت ... تو عالم بچگي سعي ميكرد ، زياد سر به سر مامانش نذاره ... برق هم خيال اومدن نداشت ... ضربه هايي پر صدا به در خونه خورد ... مامان كه سرش رو با روسري بسته بود و روي كاناپه دراز كش بود ، سراسيمه از جا بلند شد ... تو همون عالم بچگي ، برق عجيبي از چشمهاي مامانش تشخيص داد ... مامان با يه حركت تو بغل كشيدش و در رو باز كرد ... با باز شد در ، پانتي رو كه هنوز بوبولي تو بغلش بود به پايين سر داد و با يه دست به پشت خودش هولش داد ... پانتي سر در گم ايستاده بود و خجالت زده به يدو ( بابا بزرگ ) نگاه ميكرد ... از چشمهاي يدو شراره هاي خشم ميباريد ... نميفهميد چي ميگن و نميدونست معناي حرفايي كه بين مامان و يدوش رد و بدل ميشه و لحظه به لحظه با بغض و اشك مامانش و نعره هاي ناهنجار يدو بالا ميگيره ، چيه ... فقط هراس بود و هراس ... هراسي كه از حركات مادر به قلب لرزونش تزريق ميشد ... هميشه از وجود اين بابا بزرگ نا مهربون واهمه اي عجيب داشت ... بابا بزرگي كه بشدت مصر بود اونو يدو صدا كنه ... بابا بزرگي كه حتي توي تهران هم دست از پوشيدن چفيه و اعگال و دشداشه بر نميداشت ... صداها هر لحظه بلند تر ميشد و در انتها ، ديد كه چطور بابا بزرگ با حركتي تند و پر خشونت مامانش رو به كناري هول داد ... مامان داد ميزد : « تو رو خدا ... پانتي هنوز بچه ست ... خواهش ميكنم ... تو رو به خاك فريد قسم ... » و خم شد و هق هق كنون ، پايين دامن دشداشه سفيد رنگ پيرمرد رو به چنگ گرفت ...
بابا بزرگ با همون لهجه غليظ داد كشيد : « اسم پسر منو به دهن نجست نيار ... زنيكه پتياره ي فاحشه ... همين كه غربت گيرش كردي و تو شهر غريب دقش دادي بسه ... يا با زبون خوش ميدي ببرمش ، يا همينجا سرت رو ميذارم رو تخت سينه ات ... » و با اين حرف لگدي حواله پهلوهاي ظريف و شكننده زن كرد ... پانتي پر بهت و حيرت نگاه ميكرد و اشك ميريخت ... بوبولي رو محكم تر به خودش فشار ميداد و جيغ رو هم چاشني صداي هق هقش كرده بود ... يدو ديوونه شده بود و با همون عقل زايل شده به جون مامانش افتاد ... لگد لگد ميزد و پانتي جاي مامانش جيغ ميكشيد ... دست توي موهاي مامانش برد و موهاي بلند و لخت مامانش رو دور دست پيچيد و سر مامانش رو از زمين فاصله داد و دوباره تند به زمين كوبيد ... دوباره از همون موهاي دور دست پيچيده شده بلندش كرد و با يه حركت از همون موها مامانش رو از روي زمين بلندتر كرد و سرش رو محكم تو ديوار كوبوند ... مامانش آخي خفه كشيد و نيمه بيهوش رو زمين افتاد ... يدو ديوونه تر از دقايقي پيش باز حمله ور شد و با لگد به بخت مامانش افتاد ... با هر ضربه يدو ، دامن مامان كه تا باسنش بالا رفته بود ، بالاتر ميرفت و كبوديهايي نمودار تر ميشد ... خون مردگي هايي كه از پاشنه دو سانتي و سفت صندل مردونه يدو بود ... پانتي رو مامان خم شد و گريه كرد ... مامان خون گوشه لبش رو با گوشه آستين پاك كرد و يورش برد به هيكل نحيف پانتي و تو بغل خودش فشرد ... يدو ، اعگال از سر برداشت و چفيه رو دور گردنش مثل روسري گره داد و با اعگال به بخ
رمان پانتي بنتي(2)
رمان پانتي بنتي(2)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

كيك راه راه (زبرا كيك )

سلام دوستان گلم ....تعطيلات خوش گذشته ؟؟؟؟؟ خدا كنه هرجايي كه تشريف داريد در صحت وسلامتي كامل باشيد و تعطيلات بهتون خوش بگذره .....اگه مثل من تا حالا مسافرت تشريف نبرديد هم خودش تنوعه ....منظورم شبها تا دير وقت شب نشيني وصبحها دير بلند شدن و يا  ديد و بازديد عيد و....اگه دوست داشتيد دوستانتون را براي عصرانه دعوت بفرماييد و يا اهل خانه را با يك كيك تازه و خوش عطر مهمان بفرماييد مي شه كيك را به صورت راه راه درست بفرماييد البته مطمئنم همه دوستانم اين كيك را امتحان كردند و من فقط جهت ياد آوري  آنرا گذاشتم ...

عزيزان من ....اگه خدا بخواد تا پانزدهم فروردين به مسافرت مي روم .پيشاپيش از شما به خاطر اينكه به نت دسترسي ندارم ونمي تونم پاسخ نظرات محبت آميز و قشنگ شما را بدهم خيلي  خيلي عذر خواهي مي كنم .

مواد لازم :

تخم مرغ :6 عدد

آرد :سه پيمانه

شكر :دو پيمانه 

بيكينگ پودر :سه قاشق چايخوري

وانيل :يك قاشق چايخوري

ماست :سه چهارم ليوان

روغن :يك سوم ليوان

كاكائو :دو تا سه قاشق غذاخوري

طرز تهيه :

دوستان عزيزم تمام نكات  ريز پخت كيك اينجا كاملا توضيح دادم .لطفا اگه براي اولين بار كيك درست مي فرماييد حتما آن را مطالعه بفرماييد .

ابتدا زرده وسفيده تخم ها را جدا مي كنيم .

سفيده ها را ابتدا حدود يك دقيقه با همزن مي زنيم تا كف بكنه وبعد با مابقي شكر آنقدر مي زنيم تا زماني كه وقتي ظرف را برمي گردانيم سفيده ها از ظرف بيرون نريزه .

زرده ها ونصف شكر و وانيل را حدود 7-8 دقيقه با همزن برقي خوب مي زنيم تا سفيد وكشدار بشه. وبعد ماست وروغن را اضافه مي كنيم .البته به صورت جداگانه و بعد از اضافه كردن هركدام حدود يك دقيقه ديگر مي زنيم .

حالا همزن را كنار مي گذاريم و با ليسك خيلي ارام سفيدهوزرده زده شده را به آرامي مخلوط مي كنيم .

سپس آرد وبيكينگ پودر را را كه سه بار الك كرديم را به تدريج به مواد كيك اضافه مي كنيم .و به آرامي با ليسك مواد را مخلوط مي كنيم تا آرد كاملا با مواد مخلوط بشه ..

سپس مواد را به دوقسمت مي كنيم و نصف مواد را با دو الي سه قاشق غذاخوري كاكائو مخلوط مي كنيم .(ميزان كاكائو به رنگي كه كاكائو ايجاد مي كنه بستگي داره .)

حالا با يك ملاقه كوچك و يا سه تا قاشق غذا خوري از قسمت وانيلي را درست در مركز قالبي كه چرب كرديم قرار مي دهيم و بعد به همان ميزان از قسمت كاكائويي را درست در مركز آن قرار مي دهيم .

اين نكته خيلي مهمه كه لطفا در هربار مواد درست در مركز قالب قرار داده شوند تا مواد تمام بشه ..و مركز دايره هم بهتره كاكائويي باشه .

مي تونيد با نوك چاقو  به صورت رفت وبرگشت مثل كيك مكزيكي آنرا به شكل زير در اوريد .

من كيك را در طبقه وسط فر با حرارت 160 درجه سانتيگراد وبه مدت يك ساعت درست كردم ..البته درجه حرارت فرها متفاوته (منظورم درجه حرارت متوسطه ).لطفا در فر راتا 45 دقيقه اول باز نفرماييد وبعد از 45 دقيقه حتما با خلال دندان ويا چنگال امتحان بفرماييد و در صورت نپختن كامل كيك زمان پخت كيك را بيشتر بفرماييد .

اين هم يك برش كيك ...نوش جان

مي تونيد  اين كيك را با رنگ هاي متنوعي درست بفرماييد .

                   

                     كيك هويج                                         كيك شكلاتي موز وگردو

                  

                 كيك عصرانه                                             كيك نسكافه وگردو

 

                                    

                                                 كيك سيب و گردو

 

مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



كيك راه راه (زبرا كيك )
كيك راه راه (زبرا كيك )

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman يه كيكه شكلاتي لطفا (10)

خودشو به سرعت عقب كشيد.
رايان - بايد بريم بيمارستان!!دستات كبود شدن!لعنت به من!
بلند شد و به سمت ديوار رفت و مشتشو محكم به ديوار كوبوند...سر سرپنجه هاش خوني...ترس من بيشتر ميشد.
- چيكار ميكني؟بس كن!بس كن!گفتم بس كن!رايان!رايان!
به سختي خودم رو از روي تخت بلند كردم...اتاق دورم ميچرخيد...به سختي خودمو به رايان رسوندم و دستاشو گرفتم.
- بس كن...رايان!من چيزيم نيس...يكم ضعيفم و زود كبود ميشم...نيازي به اين كارا و بيمارستان نيس!فقط يه چيز ازت ميخوام...داشتي در مورد كي حرف ميزدي؟كي خائنه؟
اروم شد...به طرفم برگشت و توي چشمام نگا كرد: نميتونم بگم...حداقل الان نه!
چيز ديگه اي نگفتم...اونم خاموش شد...با كمكش از اتاق بيرون اومدم...منو برد تو هال و نشوندم و به سمت يه در دويد...تمام ذهنم دور اين موضوع ميچرخيد:كي خائن بوده؟
كمي بعد با پانسمان و كرم روزماري (يه كرم خيلي خوب براي كبودي و درد...كه روي پوست خيلي خنك ميشه و بوي اكاليپتوس داره) برگشت بعد از كرم مالي كه توسط خودم انجام شد...دست و مچامو پانسمان كرد...بعد هم سرپنجه خودشو.
رايان - رها باوركن نميخواستم!اگه زمان به عقب...
دستمو روي لباش گذاشتم كه ديگه ادامه نده...از كاري كه كرده بود ناراحت بودم...حتي لحظه اي ازش ترسيدم ولي خيلي زود اين احساسات رفت...با اين كه تمام وجود ميخواستم سرش داد بزنم...ولي انگار زبونم نميچرخيد.
رايان - ميخواي ويلا رو بت نشون بدم؟البته اگه دوس داشتي!اگه هم كه نخواستي ميرم و ميزارم كه استراحت كني! برگشت و با چشماي عسليش زل زد بهم...تنها يك تفاوت داشت...ديگه بركه ي عسل...سرد نبود...داشت ولرم ميشد.
لبخندي غير ارادي زدم: حتما!ويلا رو نشون بده تا ببينم اقاي ارشيتكت سليقه خوبي دارن يا خير.
چشماش درخشيد و لبخند قشنگي زد...اه اه!حالا نميشد...زود تر اين اخلاقي بشي؟حتما من بايد كبود دست بشم تا مهربون بشي؟
بلند شديم...تمام جاهاي خونه رو بهم نشون داد...درست مثل يه پسر بچه كه ميخواست كارايي رو كه كرده توضيح بده...تمام وقت هم تعارف ميكرد تا بلندم كنه و ويلا رو نشون بده كه من خسته نشم.
شب هم با مخالفت من مبني بر گرفتن شام از بيرون...خودش غذا پخت...املت!!!!خدا چرا مردا فقط املت بلدن!!!جالب اينه كه بهتر از زنا ميپزن(بهتون برنخوره ها!حقيقت تلخه!) بعد از خوردن شام بدون هيچ حرفي به سمت اتاق خوابامون رفتيم...من تا سرمو گذاشتم رو بالشت...رفتم ديار باقي!
توي اين مسافرت خيلي بيشتر همديگه رو شناختيم...البته رايان بيشتر در مورد من فهميد...خودش هم بيشتر در مورد مامان باباش گفت...اينكه باباش يه شركت تو خارج داره و مامانش خانه داره...خودش هم تو ايران يه شركت ساختمان سازي داره!
رايان - رها؟
- ها؟
رايان - ها نه...بلللللله!
- بزر ببينم چي ميگي؟
رايان - رها؟
وايييييي...از دستت مردم رايان كه من!!مثل اين تازه عروسا كه ميخوان با شوهرشون حرف بزنن حرف ميزنه!!!
- بگو ديگه!جون به لبم كردي!
رايان - ميگم كه...
-رايان...اون زبون واموندتو بچرخون و بگو!!!!! مردم از بس پيچوندي موضوع رو!
رايان - خيله خوب!ميگم...بهتره ما زمان قرارداد رو زياد كنيم!
به طرفش برگشتم:كدوم قرارداد؟
رايان - همون قرار دادي كه من بهت پول دادم و تو هم قرار شد نامزدم بشي برا 4-5 ماه!
چي؟؟؟4-5 ماه؟؟؟مگه 4-5 ماه بود؟تا اونجا كه يادمه 1-2 ماه بود!
ادامه داد: بهتره زمانشو زياد كنيم(از اين جمله خيلي خوشم مياد چون هر وخ از يه ايراني تو خيابون در مورد يه شبكه و برنامش ميپرسن و ميخوان كه نظر بده...يارو برميگرده ميگه:خوبه...فقط يكم زمانشو زياد كنن...ديگه عاليه!اين حرف يعني چي؟يعني من اصلا نميدونم در مورد كدوم كانال و برنامه داري حرف ميزني!)
چيييييييي!!!چراااااا؟؟؟؟؟؟
- چرااااااا؟؟؟؟
رايان - چرا داد ميزني؟خب يكم زمانش زيادتر بشه بهتره...چون فك كنم مامان و بابا بخوان بيشتر بمونن.
- يعني چي؟؟؟ما قرار داشتيم برا 1-2 ماه تا بيشتر!!!!اگه مامان بابات بخوان برا هميشه بمونن چي؟؟بايد ازدواج كنيم و بچه دارم بشيم؟
رايان - بچه دار؟چرا بچه دار بشيم؟ما كه كاري نكرديم!رها ازم چيزي رو پنهون كه نميكني؟
- بابا منظورم اين بود كه اگر موندن كه نميتونيم براي هميشه نامزد بمونيم!
رايان - اها!!!اخه يه لحظه شك كردم نكنه كه ما با هم...ولش كن!
نه مامان و بابا نميمونن...چون بابا بايد بره مواظب شركتش باشه!بعدشم زمان قرارداد 5-6 ماه بود نه 4-5 ماهي كه تو ميگي!
اين چشه؟؟؟؟من كه گفتم 1-2 ماه!!ينم كه اولش گفت...4-5 ماه!چرا هي زياد ميشه؟
- من كي گفتم...4-5 ماه؟؟؟من گفتم كه 1-2 ماه!!!
رايان - دارم ميگم كه!بهتره زمانشو 7-8 ماه كنيم كه مطمئن تر باشه!!!
يا عللللللي!!!اين هي ميزنه بالاتر كه!!
- 8-7 ماه؟؟؟
رايان - پس چن ماه؟
- 2-1 ماه!!!
رايان - اخه چرا 1-2 ماه؟
- پس چن ماه؟
رايان - 9-10 ماه!!!!
- 10-9 ماه؟
رايان - پس چن ماه؟
به خدا فكر كنم داريم بازي ميكنيم!!!اون بازيه چي بود اسمش؟اوني كه مرغ من يه تخم ميزاره و اينا!!!
- ببين رايان...اين زمان زياده!!!به نظر من بهتره تا زماني كه مامان و بابات هستن نامزد باشيم...چطوره؟
سرشو خاروند:باشه...با اين كه موافق نيستم...ولي قبوله!

در حال برگشت از سفر كوفت شده فشم بوديم كه...
- رايان؟
رايان - ها؟
خنديدم - ها نه...بللللللللله؟
لبخندي كه الان از كميابي در اومده بود زد:بله؟
-ميگم كه...كافه!
رايان - كافه؟خب...چي شده؟
- ميخوام از اين به بعد برم كافه و شب برگردم!
رايان - هرچي خواستي رو توي اين چن ماه برات فراهم ميكنم...نياز نيس بري سر كافه!
- وا!!!!مگه من بخاطر پولش ميرم؟دلم تنگيده واسش رايان!!!!
رايان - برا كي؟
- اه!!!برا خودم!!!خنگ خدا...منظورم كافي شاپه!!!!
رايان - اهان!
- رايان دلم تنگيده!!!!دلت مياد؟؟؟
اهي كشيد و نگاهي از گوشه چشم بهم كرد...منم تندي پاپي فيس گرفتم(puppy face = صورت ناز و مظلوم براي خر كردن مردا)دوباره اه كشيد:خب من چيكار كنم؟
- بزار برم كافه؟؟؟ميزاري؟؟؟بگو ميزاري!!!!قبول كن ديگه!!دخمل خوبي ميشما!!از اون دخمل خوب خوبا!!!
رايان - اخه...
- اوهوي!!!اخه...ماخه...پاخه...ندا ره!!!جلفتي؟؟؟يا حاليت كنم داش؟
خنديد:باشه هرچي تو بگي!!اگرم ميگفتم نه...بازم تو دزدكي ميرفتي!فقط به يه شرط!
كمربند رو به زانوم فيكس كردم و برگشتم طرفش: چه شرطي؟پولي؟رفتاري؟اخلاقي؟ب وسي؟اوهوي...اگه بوس موس در كاره دور منو خط بكشا!!!
رايان - نه...شرطش اينه كه من بيام دنبالت كافه...البته اگر خواستي براي تشكر...ميزارم بوسم كني!
پوزخندي زدم: اوه اوه اوه!چه اعتماد بنفسي!!چه مهربون!!حالا كي گفته من دوس دارم به شما ماچ بدم؟
رايان - اولا...كه بوس!ماچ زشته!اولا و نصفي...شما نه...تو...دوما...كه خب معلومه همه ميميرن منو ببوسن!
- جدددددددي؟؟؟خدايييييييي؟ج ون تووووووووو؟؟؟؟؟اگه بگم من نميخوام...دلت ميشكنه؟
رايان - تو گفتي و من باور كردم!
- نه جدي دارم ميگم!
رايان نگاهي بهم انداخت:پس اگه اين طوريه...شايد بهتر باشه نظرت رو عوض كنم ها؟نظرت چيه؟
بللللللللللللله؟؟؟؟؟؟رايا ن و اين حرفا؟؟؟؟رايان و اين كارا؟؟؟؟واويلا...يادش بخير زماني كه پسرا ميترسيدن به دخترا تو چشم نگا كنن!!كجايي كه يادت بخير!
- خفه!اين حرفا به تو نيومده!
رايان - نه ديگه نشد!خيلي دوس دارم نظرتو عوض كنم!مسابقه بزاريم؟
مسابقه ديگه كيلو چنده؟؟
- من از همين الان بت ميگم...من جنبه رعايت قوانين مسابقه رو ندارم ها!
چشمكي زد: خيلي خوبه...چون منم نميخواستم از راه درستش برم...دوس دارم يكم تو مسابقه جرزني و تقلب كنم...خوبه؟نميترسي كه؟؟ميترسي؟؟
من؟؟من و ترس؟؟اصلا با هم توي يه جمله نميريم چه برسه به...باشه اقا رايان پس بچرخ تا بچرخيم:باشه...قبوله!
دستمو به سمتش دراز كردم...اونم يه دستشو از روي پاش برداشت و سرشو به طرفم چرخوند...با هم دس داديم كه...
بيقققققققق...بيقققققق بيقققققق...بووووووق!!!!!
جيغ كشيدم:يا امام هشتم!!!!كشتيمون رايان!!!!واي خدا مردم!!!!من جوون بودم!!!ارزو داشتم!!!!همش شد باد هوا!!!!!رايان!!!!خدا بگم چيكارت نكنه!!!!
رايان ماشين رو به سرعت از جلوي كاميون كنار كشيد...اين هم عاقبت سبقت گرفتن!
- واي رايان!!!رايان!!!به خاك سياه بشيني...نه به گِل بشيني!!!!مردم!!!كشتيم!!!بچه مظلوم و ناز و خوشگل مردم رو كشتي!!!اخه من موندم كي بت گواهي نامه داده!!!!خدااا!!!اين چه بلايي بود!!!خدا!!!
رايان - رها...رها...رها!!!!بسه ديگه!!
- بسه؟؟؟؟بسه؟؟؟به من گفتي بسه؟؟؟چي گفتي؟؟؟گفتي بسه؟؟؟ها...جواب بده!چرا جواب نميدي؟؟كم اوردي؟؟؟ديدي كم اوردي!!!ديدي راس ميگفتم!!بسه ديگه ها؟؟؟؟
رايان - واي كرم كردي!!!بس كن حالا كه زنده ايم!!!
- ديگه چييييييي؟؟؟حتما بايد ميمرديم؟؟؟؟حتما بايد عينهو سوسك زير دمپايي...له ميشديم زير كاميون؟؟؟حالا كه زنده ايم ها؟؟؟تو ادميييييييي؟؟؟عقل داري؟؟؟شعورت ميكشه...بيشعور؟؟؟اخه سوسك حموم...تو از زنده بودن چي ميدوني...نفلللللللللله!!!!
رايان در حال خنده:ببخشيد...به خدا ببخش!اروم ميرم از اين به بعد خوبه؟
ميخواستم بازم داد بزنم كه ديدم...چرا گلوم رو واسه اين احمق پاره كنم؟
دستمو دراز كردم و يه پشت سري محكم بهش زدم...خندش شديد تر شد.
رايان - ميدونستي...شوخي دستي با راننده در حال رانندگي جرمه؟
- تو خفه!!! و اين بار يه پشت سري محكم تر بهش زدم...در جوابم فقط خنديد...منم لبخند پنهوني كوچيكي زدم.

از فردا رفتم كافه...اخ قربونش برم كه اين قدر شيك و خوشگله اين كافه...به صاحبش رفته!
رويا و سروش از ديدنم حسابي ذوق كردن و علت نبودنم رو پرسيدن...كه البته من هم يه دروغ تحويلشون دادم در مورد مشكلات و اينا.
- سروش...مامانت چطوره؟
سروش - خيلي خوبه!مرتب ميبرمش دكتر...مواظبشم.
ماشالله...چه پسري!چه عسلي!به اين ميگن پسر!حالا يكم خوش تيپ تر و پولدار ترم بود كه خودم رو هوا ميبردمش...ولي چيكار ميشه كرد كه الان دمم به دم رايان بستس.
- اوضاع كافه چطوره؟
سرشو انداخت پايين و اهي كشيد: والا...چي بگم؟از كجاش بگم؟
- سروش...به خدا قسم...اگر گند زده باشي با تيپا ميندازمت بيرونا!
سروش - اخه دلت مياد؟من؟من كه برات يونجه ميارم...دلت مياد؟
زدم تو سرش - خفه!زود تند سريع گزارش كار بده!
سروش - همه چي خوبه!فقط تو اين چن وقتي كه نبودي...كيك نداشتيم سرو كنيم...مجبور شديم از سوپر تيتاپ بگيريم!
- يا امام اول! يعني همه مشتريام پريدن؟
سروش - نه بابا!حتي به نظر ميرسه از تيتاپا بيشتر از كيك هاي تو خوششون اومده!
- وايسا من دستم بت برسه!!!اخه تيتاپ رو با كيكاي من مقايسه ميكني؟
سروش - من اخه چيكارم؟ملت تيتاپ رو بيشتر از كيك تو دوس دارن به من چه؟
درحالي كه ميخنديدم...سر تكون دادم: برو...برو سر كارت!راستي رويا كجاس؟
سروش - فك كنم تو اشپزخونس.
به سمت اشپزخونه راه افتادم...كه يادم افتاد:سروش!اين نيلا چي شد ماجراش؟
سروش - اه اه اه!!!اسم اون دختره ايكبيري و لوس و جلو من نيار!!مسخره كرده بودمون...يه مدت كه تلفن جواب نمي داد...يه مدتم كه تلفن جواب ميداد ميگفت: شما قدر منو ندونستين و به وقتش بهتون نشون ميدم!يكمي هم تورو تهديد كرد و اين خزعبلات!
اه كشيدم و به سمت اشپزخونه رفتم...رويا داشت از تو يخچال يه بشقاب در مياورد.
- به به!رويا خانوم!بالاخره ما اون صورتتو ديديم كه...از رويا و ارزو در بياي!
به سرعت برگشت و بشقاب رو روي ميز پرت و خودشو تو بغل من!
- يا خدااااا!!!چن كيلو چاق شدي تو؟مردم!از كت و كول افتادم دختر!
خنديد: سلام...رها خانوم!فك كردم كه از بند ما رها شدي!
- نه بابا!ما شاكر شماييم!ما غلام شماييم!
رويا - نبودي چن وخ نگرانت شدم!
- وا! مگه بچم؟
رويا - نه...اخه اين چن وقته...يه دو سه نفر دنبالت ميگشتن...برا همين نگران شدم.
- كيا بودن؟
رويا - نميدونم!!برا همينم تعجب كردم!اخه همشون يه جورايي لات و غول مدنگ بودن!اين چن روزي كه نبودي...هر روز ميومدن...ببينن هستي يا نه.
- نپرسيدي چيكار دارن؟
رويا - نه بابا!من از نگا كردن بهشون ترسيدم چه برسه به حرف زدن...ولي سروش ازشون پرسيد...يكشيشون گفت: خصوصيه و به زمين شورا مربوط نيس...سروشم كه دلش دعوا انگار ميخواست رفت جلو كه من نذاشتم.
- هوووم...نميدونم چيكارم دارن...بايد بعدا كه شايد اومدن ازشون بپرسم...راستي تو حالت چطوره؟خوبي؟بهت كه سخت نميگذشت؟
سرشو پايين انداخت: رها...جون...نميخوام فك كني تنبلم ها!ولي اين روزايي كه هم تو نبودي و هم نيلا نبود خيلي به من و سروش سخت گذشت.
- ولي من كه از سروش پرسيده بودم كه!
رويا - خب سروش مرده!نميخواد بگه خسته ميشه ولي خيلي سرمون شلوغ بود و حسابي هردو خسته شديم.
- ببخشيد رويا...اگر ميدونستم زود تر برميگشتم... ولي الان كه اومدم حتما يه اگهي استخدامي چيزي ميزنم!
رويا رفت سر قهوه درست كردن و من هم رفتم پشت پيشخون...چند تا a4 دراوردم و روشون نوشتم...توجه توجه...اگهي استخدام...در كافي شاپ...بقيه رو هم كه خودتون ميدونين...نه؟
كاغذا رو برداشتم و رفتم سر وقت سروش.
- سروش!برات كار دارم!
سروش - كار؟چي هس؟
- ميري فتوكوپي...از اين كاغذا چند تا كوپي ميگيري...ميري با چسب همين نزديكا ميزني.
سروش - خيلي ممنون!ميگفتي برم حمالي كه سنگين تر بودم!
- اوه...مواظب خودت باشا!اون چن ون كه نبودم پر رو شدي...برو زود باش!
سروش - اخه خستم!!!كمرم...پام...
- من هيچي نميشنوم...جديدا داري گشادبازي در مياري...بدو!!بدو تا نكردمت بيرون!
سروش غر غر كنان كاغذا رو گرفت و زير لب با خودش حرف زد...كه من فك ميكنم به احتمال زياد به من فحش ميداد...خنديدم و برگشتم پشت پيشخون...كه...ويبررررر...ويبر. ..ويبره!!!!
- الو؟
گوشي - الو!
- بله؟
گوشي - شما؟
وا!!!!تو زنگ زدي از من ميپرسي؟
- شما؟
گوشي - خانوم من اول پرسيدم!
- خو منم دوم پرسيدم ولي بي ادبي كردي...چون هميشه...ladies first هست...نه؟
گوشي - اونجا كجاس؟
- قصابيه!
گوشي - إإإ!!!!پس درست زنگ زدم...خانوم يه سفارش دارم.
خندم گرفت ولي جلو خودمو گرفتم - بفرماييد!
گوشي - خيلي زود ميخوامشونا!!!الان مهمون برام مياد!
- بله الساعه ميرسه!
گوشي - يه كيلو...نيم كيلو...سه كيلو...يك و نيم كيلو...
ماشالله...مگه مسابقه گاو و گوسپند خوريه؟
گوشي - همين!كي ميرسه؟
- همين...يه نيم ساعت ديگه!
گوشي - مرسي...تققققققق!
بي تربيت!!!خدافظي رو فاكتور گرفتي كه!تازه گوشي رو هم كه كوبوندي!مهم تر از همه ادرسم ندادي كه!!!اخي دلم برا مهمونات ميسوزه!هم بايد اخلاق گندتو تحمل كنن...هم قار و قور شيكمشونو!
موبايلمو گذاشتم روي پيشخون و رفتم طرف در...مقوايي كه ميزنن به در رو برگردوندم طرف...closed.رفتم تو اشپزخونه تا چن تا كيك بپزم تا مشتريام از ترس تيتاپ نپرن!والا!

خب...كيك مورد علاقه مشتريا و بيشتر مردم رو درست ميكنم...همون كيك شكلاتي خودمون...البته روش به طور كامل با شكلات پوشيده شده.
زمان درست كردنش 45 دقيقه طول و به اضافه زمان سرد شدن كيك ميشه: 1.30! كلا كيكي هس كه زود اماده ميشه و خوشمزس.
دست به كار شدم...وسايل مورد نياز رو روي ميز گذاشتم.
١- يك فنجون كره...كمي هم براي چرب كردن ماهي تابه.
٢- يك دوم فنجون شكلات(شيرين نباشه!) كمي هم براي ماهي تابه.
٣- دو فنجون ارد.
٤- يك دوم قاشق چاي خوري...بيكينگ پودر.
٥- يك دوم قاشق چاي خوري...جوش شيرين.
٦- يك دوم قاشق چاي خوري نمك.
٧- يك و يك دوم فنجون شكر.
٨- دو عدد تخم مرغ بزرگ به اضافه دو عدد زرده تخم مرغ بزرگ
٩- ١٩٠ گرم شكلات اب شده
١٠- يك قاشق چاي خوري وانيل.
١١- يه فنجون سرشير كم چرب.
فر رو روي ٣٥٠ درجه تنظيم كردم...اطراف ماهيتابه رو چرب كردم...كاكائو رو توي ماهيتابه پاشيدم...ته ماهيتابه رو با كاغذ پوستي پوشوندم...توي يه كاسه...ارد و كاكائو و جوش شيرين و نمك و بيكينگ پودر ريختم و هم زدم.
با همزن برقي و كاسه بزرگتر...كره و شكر مخلوط كردم تا موقعي كه سفيد و پف كرد بعد زرده و سفيده تخم مرغ رو اضافه كردم...خوب هم زدم...بعد وانيل و كاكائو رو اضافه و هم زدم...سرعت همزن رو پايين اوردم و ارد و سر شير رو اضافه كردم...ارد سه نوبت...سرشير دو نوبت...ارد رو ابتدا و انتها اضافه كردم.
مايه كيك رو توي ماهيتابه دو قسمت و صاف كردم...صب كردم تا موقعي كه خوب پخته شود...بعد صبر كردم تا ماهيتابه سرد بشه...كيك رو برگردوندم و صبر كردم تا سرد بشه.
از يه تخته مخصوص كيك پزي استفاده و كيك رو روش برعكس كردم...قسمت بالاش رو با يك سوم شكلات پوشوندم...دومين كيك رو روش گذاشتم و بقيه شكلات ها رو...رو و كنار كيك ماليدم و كيك درست شده رو توي سيني گذاشتم.

بازم شب بود...كافه شلوغ...بوي قهوه ميپيچيد...منم مثل هميشه...تكيه داده بودم به پيشخون...و داشتم طبق عادتم...به مردم نگاه ميكردم...كه
ويبر...ويبر...ويبر
دستمو توي جيب جينم كردم و موبايلمو در اوردم...يه اس ام اس اومده بود...از طرف رايان.
رايان - سلام...رايانم...برگشتنه ميام دنبالت...يادت نره!
واي!عجب بدبختي دارم من!با بستن يه قرارداد...اختيارمو از دس دادم...بهش يه إس دادم.
من - باشه...ولي دفعه بعد خودم ميام!
رايان - نه...قرارمون اين بود كه...من برگشتنه...بيارمت خونه.
من - من بچه نيستم!نيازي نيس يه نفر مواظبم باشه!
در همين بين كه داشتيم...إس بحث ميكرديم...زنگ روي پيشخون...صداش اومد...سرمو كردم بالا.
- ببخشيد...من براي اگهي استخدام اومدم.
با بهت به شخص جلوم نگا كردم...يه پسر ٢٦-٢٧ ساله.
من - بله؟
لبخند كمرنگي زد:براي كار؟اگهي استخدام؟
از بالا به پايين و برعكس نگاش كردم(چه هيزم من!!!)اونم يكي از ابروهاشو بالا انداخت و با لبخندي يه وري بهم خيره شد...از اون جايي كه ميدونم...الان فضولي همتون گل كرده...اين جيگر(همين پسر خوشگله!)رو براتون توصيف ميكنم!(خواهشا...به خاطر شانس خوبم...بم فحش ندين!چيكار كنم پسراي خوش تيپ بهم جذب ميشن؟) يه پسر قد بلند و خوش هيكل و خوش تيپ ( اين پسرا كجان كه ما نميبينيم؟؟؟ )پوست برنزه...چشماي نقره اي يا همون خاكستري خودمون...صورتش فرم مردونه...فك قوي...دماغش كه به نظر مي اومد چند بار شكسته...موهاي سياه پركلاغي...لب هاي خوشمزه...نه!!!من كه اونجا رو نگا نكردم!!!نه نه...اشتباه شد!
يه تي شرت خاكستري يقه هفت زير كت و شلوار پوشيده بود...
- تموم شد؟
من - چ...چي؟
- ديد زدنم؟؟؟
خودمو...فكمو...اب دهنمو جمع كردم و صاف ايستادم.
با لحن جدي و ساختگي: كاري دارين؟سفارش؟
تكيه داد به پيشخون و لبخندي زد: نه...براي كار اومدم.
من - كار؟
- بله...كار؟همون اگهي استخدام؟براي گارسوني؟
دوباره نگاش كردم...همچين به تيپش نمياومد كه...نيازمند پول باشه...ولي ديگه ادم نميتونه از روي تيپ...كسي رو بشناسه.
- دير اومدم؟
من - نه نه!!!خب راستش يكم تعجب كردم...اونو ولش!قبلا تو كافه اي...جايي كار ميكردين؟
- نه...اين اولين تجربمه.
من - ميتونم بپرسم...كه براي چي اين شغل؟
- خب...من نيازمند پول هستم.
من - خب باشه...اين فرم رو بگيرين...پرش كنين.
از توي قفسه...فرم استخدام رو در اوردم و دادم دستش...سري تكون داد و روي نزديك ترين صندلي نشست و از تو كتش يه خودنويس طلايي در اورد و مشغول پر كردن فرم شد.
منم از فرصت استفاده كردم و تمام جزئيات رو ديد زدم...نه منظورم اينه كه توجه كردم...نه نه منظورم اينه كه...اه اصلا ولش كن!
بعد از چن دقيقه از جاش بلند شد و فرم رو روي پيشخون گذاشت.
- بفرماييد.
من - ممنون.فرم رو برداشتم و شروع به خوندن كردم...نام: كورش...نام خوانوادگي: محمودي...سن: 28 سال...تحصيلات: ليسانس...ادرس...تلفن...
اوه! فك نميكردم فرم استخدام اين اطلاعات...خيلي مهم رو بم بده!
- كافيه؟
من - بله...كافيه...نتيجه رو بهتون اعلام ميكنم.
- حتما اين كارو بكنين...به اين كار خيلي خيلي نياز دارم.
لبخندي زدم...دستشو جلو اورد و باهام دس داد...دست هاي خيلي قوي و بزرگي داشت!
- خب...پس به اميد ديدار!
من - به اميد ديدار!
برگشت و از كافه بيرون رفت...اخ!چه پسري!چه جيگري!چه خوش تيپي!!!خدا!!!نميشد يكي از اين جيگيلي هارو زود تر بندازي تو دامن من؟؟نميشد؟؟




roman يه كيكه شكلاتي لطفا (10)
roman يه كيكه شكلاتي لطفا (10)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

شكلك مذهبي Religious فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد

السلام عليك يا ابا عبدالله 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩www.juyom.ir جديدترين پيامك sms ماه محرم۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 


۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩   ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩ 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 
۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩
۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



شكلك مذهبي Religious فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد
شكلك مذهبي Religious فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رشته پلو با خوراك مرغ زعفراني

سلام به همه همراهانم ...اميدوارم تا اينجاي سال 1389 به شما خوش گذشته باشه ...اين هم رشته پلوي روز اول سال تا به قول قديميها رشته كار دستمون بياد...امسال آن را با خوراك مرغ زغفراني درست كردم ...اميدوارم شما هم آن را امتحان بفرماييد و لذت ببريد ..

مواد لازم :براي 4-5 نفر

برنج :دو نيم ليوان :500گرم

رشته پلويي :250 گرم

كشمش پلويي :100گرم

ادويه پلويي :شامل  يك ونيم قاشق چايخوري :زيره

                           يك قاشق چايخوري :دارچين

                           يك دوم قاشق چايخوري :هل

زعفران :يك چهارم قاشق چايخوري

مرغ :ترجيحا ران مرغ به تعداد افراد

سير :يك حبه

كره وروغن :به ميزان لازم

طرز تهيه :

ابتدا در يك قابلمه تفلون ترجيحا با ديواره بلند روغن وكره را روي حرارت گرم مي كنيم و بعد تكه هاي مرغ را كه كمي به آن نمك زديم را در روغن قرار مي دهيم وبا حرارت ملايم تكه هاي مرغ را تفت مي دهيم.(لزو ما تكه هاي مرغ نبايد با پوست باشند )

بعد از اينكه مرغ ها خوب برشته شدند مخلوط يك چهارم ليوان آب جوشيده و زعفران را به مرغ اضافه مي كنيم و همينطور يك حبه سير ودر قابلمه را مي گذاريم و صبر مي كنيم حدود نيم ساعت تا سه ربع با حرارت ملايم بپزه تا جا بيفته و سس آن غليظ بشه .

براي رشته پلو هم برنج را مي جوشانيم و  دو الي سه دقيقه مانده به اينكه بخواهيم برنج را آبكش كنيم  رشته پلويي را به قابلمه اضافه مي كنيم (بهتره رشته ها را دو نيم بكنيم ) وبعد برنج ورشته را آبكش مي كنيم .

براي ته ديگ آن هم از سيب زميني استفاده كردم ..براي اينكه ته ديگ سيب زميني خوب از اب دربياد بهتره ورقه هاي سيب زميني را با ضخامت نيم تا يك سانتيمتر برش بدهيم و به ان كمي نمك مي زنيم ..و كف قابلمه كمي روغن مي ريزيم و ورقه هاي سيب زميني را روي حرارت ملايم دو الي سه دقيقه تفت مي دهيم و سپس ورقه سيب زميني را بر مي گردانيم .

حالا مخلوط رشته وپلو را همراه با ادويه پلويي را در قابلمه قرار مي دهيم و قطعات كره را روي آن قرار مي دهيم و با حرارت ملايم مي گذاريم دم بكشه .

كشمش پلويي را ابتدا با اب كاملا مي شوييم ومي گذاريم خشك بشه و فقط حدود سه الي چهار دقيقه در كره وبا كمي ادويه پلويي تفت مي دهيم ..بسيار خوش عطر مي شه و از ان براي تزيين رشته پلو استفاده مي كنيم ....نوش جان ..

 

مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



رشته پلو با خوراك مرغ زعفراني
رشته پلو با خوراك مرغ زعفراني

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رمان پانتي بنتي(1)


از پشت درهاي بسته هم ، صداي جيغ مقطع تلفن ، به گوشش ميرسيد ... دستش رو توي كيفش چرخوند و ‏سعي كرد همه اونچه كه در اون لحظه احتياج داره ... يه دسته كليد ... پيداش كنه ... سريع تر از هميشه در ‏رو باز كرد ... با همون كفشهاي پاشنه تخت تابستوني ، پا به داخل گذاشت ... ‏
وقت نبود بندهاي دور مچش رو باز كنه ... گوشي نقره اي رنگ رو ، از روي مبل پرتقالي راحتي توي ‏محوطه پوچ سالن ، چنگ زد ... دكمه وصل ارتباط رو زد ... دير رسيده بود ... بوق ممتد تو گوشش شيهه ‏كشيد ... ‏
بي تفاوت شانه اي بالا انداخت و مقنعه مشكي رنگي نخي اي كه بلنديش به روي سينه هاش ميرسيد رو ‏با يه حركت از سر ، به پايين كشيد ... گيساي سرش تو اين گرما به مغزش فشار مياورد و حس كلافه بودن ‏رو بيشتر بهش القا ميكرد ... ‏
مانتوي مشكي رنگ و ساده اداري رو ، با باز كردن دكمه هاش از تن خارج كرد و همونطور كه با يه دست ، ‏دكمه بالاي شلوار جين مشكيشو باز ميكرد ، مانتو رو با يه حركت به روي مبل شوت كرد ... راه آشپز خونه ‏رو در پيش گرفته بود كه دوباره زنگ تلفن ... ‏
گوشي رو چنگ زد و بطرف آشپز حمله ور شد ... شاران بود ... لبخندي محو به لب نشوند و بطري آب رو ‏از در يخچال بيرون كشيد و به دهن نزديك كرد ... چه لذتي توي سر كشيدن بطري بود ، كه تو ليوان پيدا ‏نميشد ؟ ‏
‏« سلام » و در بطري رو با حركت انگشت شصت بست ... ‏
‏« پانتي امروز مياي بريم دور دور ؟ مراسم پوز زنون داريم » ‏
بطري آب رو سر جاش برگردوند ... از توي يخ ساز يخچال دو حبه يخ كشيد بيرون و با دهن مزه مزه كرد : ‏‏« نه به جون تو ، اصلا حسش نيست ، خيلي خسته شدم . » قرچ قرچ خورد شدن يخ ، زير دندونهاش براش ‏خوشايند بود ... « از سر صبح سگ دو زدم تازه رسيدم خونه ، اصلا نا ندارم تكون بخورم . هنو تا مسترابم نرفتم ‏‏. فك كن ! »‏
‏« چيكار كردي ؟ بالاخره مراحلش طي شد يا هنو اندر خم يه كوچه اي ؟ »‏
اخم كرد ... دندون آسيابش از سرماي استخوان سوز يخ درد گرفت ... بخاري از دهنش بيرون زد : « نه بابا ‏، هنو همونجام ، مث خر تو گل گير كردم »‏
‏« حيف خر »‏
چيني به دماغش داد : « زهرمار عنتر ... حالا من يه چي گفتم تو چرا بل ميگيري ؟ »‏
‏« خو نگفتي بالاخره ؟ تا كجا رفتي ؟ »‏
خودش هم نميدونست تا كجا رفته ... نا اميدانه فك كرد : اصلا از سر جاش تكون هم خورده ؟ از اين زندگي ‏سگي مگه ميشه تكون خورد ؟ يه عمره در جا زده . يه عمره يه پله هم بالا نرفته . يه عمره هي بالا رفته و بي ‏نتيجه پايين اومده ... درست نصف بيشتر سالهاي زندگيشو از سر جاش جم نخورده ... با خودش كه رو ‏دربايستي نداشت ... هميشه مسيرش تو پله ها همينجوري طي شد ... دادگاه ... ثبت احوال ... ثبت اسناد ‏‏... دفتر وكالت ... دفتر مركزي شركت نفت ... خونه مامان ... ‏
‏« هوي يابو ؟! رفتي بچري ؟ با تو بودما ... »‏
لبها رو به هم فشرد : « چي ميگي تو ؟ حرف دهنتو بفهم نيم ساعته هر چي دلت خواس بم ميگي ... »‏
‏« خو مث آدم جواب بده تا بارت نكنم ... گفتم چي شد بالاخره ؟ »‏
پوفي كشيد ... اين اولين نفري بود كه بايد براش توضيح ميداد : « هيچي بابا حضرات فعلا موكولش كردن ‏به كميسيون ... گفتن از نظر ما ايراد نداره ... بايد تو كميسيون مطرح بشه ، جواب مثبت بود تعويض ميشه ‏‏... »‏
‏« اي بابا ... حالا چي ميكني ؟ » ‏
‏« چيكار بايد بكنم ؟ فعلا همون دخترم هستم تا ببينم كي چي بشه دري به تخته بخوره ، عوضش كنن »‏
صداي خنده كشدار و پر عشوه شاران رو مخش رژه رفت : « دختر كي ؟ »‏
‏« زهرمار تو هم وقت گير آوردي ، دختر بابات ... دختر جماعت ، دختر هر كي خواس صدام كنه ... دختر ‏شوهرم ... قطع كن ميخوام برم مستراب ... تو اونور هر هر ميخندي ، من اينور بايد تو خودم جيش كنم ... »‏
‏« اَه ... برو بمير ... مزخرف بي اتيكت ... جون به جونت كنن ... »‏
‏« از بيخ عربي ... شاران جون خودم اينبار رو گفتي نگفتي ها ... بجدم قسم ميام ميزنم تو سرت كه از ‏ماتحتت صداي خر دربياد ... »‏
‏« ملاحظه كردي ؟ ميگم اتيكت نداري ، بگو باشه ... يه چرت بكپ ، غروب ميام دنبالت ، بوق زدم پايين ‏باش ... »‏
با بيقراري تموم پريد تو حرف شاران : « ولي من ... »‏
شاران با صداي جيغ مانندي تو گوشي سوت كشيد : « ولي بي ولي ... بخدا نياي من ميدونم و تو . ‏ميخواي بتمرگي تو خونه كه چي ؟ سروش و سيا با ماشين جديده ميخوان بيان ... تازه اون عنتر ايكبيري ‏دماغ جيمبويي ، نيوشا هم هس ... يادته كه اون هفته چجوري سكه يه پولمون كرد ؟ اگه نياي به خدا ميام ‏موهاتو تار تار ميكنم ... خود داني »‏
فك كرد : چه جالب ... شاران بشينه رو تخت سينه منو موهامو دونه به دونه از ريشه بكنه ... خنده ‏بيصدايي كرد ... صداي خنده اش درميومد ، ديگه شاران ول كن نبود . گلويي صاف كرد و با صداي خفه ‏اي ناشي از فروخوردن خنده اش تو گوشي پچ پچ كرد : « كون لق دنيا ... سگ خور ، باشه ميام ... » ‏
و به دنبال اون خداحافظ فعلني تحويل شاران داد و تلفن رو از دكمه قطع كرد و به روي مبل پرت كرد ... ‏دولا شد و جورابهاي مشكي شيشه ايشو از پا كند و گوله كرد تو همو ، شوتش كرد زير مبلي كه روش نشسته ‏بود . از جا بلند شد ... با چشم بسته هم ميتونست مسير رو طي كنه ... چهار قدم به راست ، راهروي باريك ‏‏... سه قدم تو راهرو ، در سمت چپ ... صد در صد در بسته ست ... دست دراز كرد و دستگيره رو تو دست ‏چرخوند ... دو قدم مستقيم ، حالا شير آب ... دستشو از آب پر كرد و تو صورت ريخت ... يه مشت ، دو ‏مشت ... سه مشت ... آب ردي از روي صورتش گرفت و تاپ قرمز كوتاهش رو كه بلنديش به زور تا ‏گودي كمرش ميرسيد ، خيس كرد ... از خنكي و لغزش آب تو مسير راه يافته تا نافش ، مور مورش شد ... ‏با خستگي و كم شتاب خودش رو از دروازه آشپز به داخل انداخت ... كتري برقي رو زير شير آب تصفيه ‏گرفت و يك و نيم ليتر پرش كرد ... چرخي به عقب زد و كتري رو ، روي پايه اش گذاشت و دكمشو پايين ‏زد ... به يادش اومد كه ديشب تا الان چاي كه هيچ ، اصلا چيزي نخورده ... باز چرخيد ، اينبار به چپ ... ‏انگشت روي تاچ اجاق گاز شيشه ايش كشيد و زير خورش كرفس ديروزش رو روشن كرد ... براي اطمينان ‏درش رو برداشت و مث سگ بو كشيد ... نه خدا رو شكر فاسد نشده بود ... نفس خسته اش رو با آهي از ‏سينه اش خارج كرد ... تا اومد بچرخه به سمت صندلي هاي توي آشپز و روش ولو شه ، ميشو با لوسي تمام ‏از لاي پاهاش خودشو به بالا كشيد ... اصلا فراموشش كرده بود ... ميشو اين گربه پشمالوي ايرانيشو ... بعد ‏از فرهاد كه مرد ، ديگه دل و دماغ حيوون نگه داشتن رو نداشت ... ميشو رو بعد از سه سال ، دقيقا پارسال ‏عيد كه هوس كوير گردي به سرش زده بود ، از كرمان خريده بود ... زياد پاش آب خورده بود ولي ارزششو ‏داشت ... دست كه تو پشماي شينيون شده مش كرده اش ميكرد ، حس خوبي بهش دست ميداد ... قهوه ‏اي بود ، قهوه ايه تيره ... ولي خداييش با اين مش زيتوني واقعا خوشكل شده بود . با خودش فك كرد : ‏چه خوب كه براي رو كم كني از مارال هم كه شده ، اين مش خوشكل رو روي موهاي ميشو نشوندم ... ‏
با سستي خورش كرفس رو توي بشقاب كشيد ... يه تيكه نون بيات شده تنگش گذاشت ، اين عادتش به پدرش كشيده بود ، حتما بايد با غذا سبزي و پياز ميخورد ... هندونه و خربزه هم تا بود ، حتما بايد يه قاچي تو سفره اش ميذاشت ... اصلا تابستونا رو براي هندونه و خربزه اش دوس داشت . برعكس مامانش ... چند لقمه سر سري و بي حوصله از گلو پايين داد . يه ليوان آب هم روش ... دكمه كتري برقي ، خيلي وقت بود پريده بود ... بشقاب غذاييشو تو سينك سُر داد و بازم دكمه كتري رو به پايين داد ، ظرف غذايي ميشو رو آب كشيد و شير تازه توش ريخت ... يه حبه قند رو دو سه دور توش چرخوند و بيرون كشيد ... ظرف شير رو روي تشكچه ميشو زير اوپن آشپز توي هال گذاشت ... سوت علامت داري به نشونه آماده بودن ظرف شير براي ميشو كشيد ... برگشت ... چايي دم كرد و با ليوان و ظرف نقل مغز دار بيدمشكي برد تو پذيرايي ال مانند خونش ... يه پذيرايي كه براي يه نفر آدم هميشه بزرگ و درندشت بود و تنهايي رو پر صدا تر تو مخ ميكوبيد . رو مبلهاي پرتقالي راحتي بين پذيرايي و آشپزخونه ، اونجا كه فضاي خونه الكي پر شده بود تا بزرگي الكي تر رو تو خودش بپوشونه ، لم داد . بارها تصميم گرفته بود اين خونه دراندشت رو عوض كنه ... زيادي بزرگ بود ... زيادي جا داشت ... زيادي براي يه نفر زياد بود ... براي يه نفر كه سالهاي ساله همون يه نفره و لاغير ...
ليوان چاي و فلاسك و نقلها رو روي ميز كوچيك كنار كاناپه گذاشت . پاهاشو به بالاي مبل كشيد و دراز كش روي كاناپه ، كوسني به بغل گرفت و لب تابش رو روشن كرد . چشم چرخوند رو ديوار رو برو ، و زل زد به ساعت بلند چوبي پاندول دار كنج سه گوش ديوار ... ساعت از سه گذشته بود ، ديروز قرارش با اميد براي دو بود ... به محض روشن شدن چراغ وايرلس ، چراغ ياهو روشن شد ... خودش بود ، مثل هميشه منتظر ... شرمنده شد . چت باكس اميد رو باز كرد ... تو اد ليستش اين تنها چراغي بود كه هميشه دلش ميخواست روشن باشه ... اوه ، اوه ... چقدم كه عصبانيه ...
پيام اميد حاوي تموم شكلكهاي عصباني موجود بود ... از دو تا سه ، هر يه دقيقه يه شكلك ... خنده اي كرد و نوشت « ديوونه » سند كرد .
مثل هميشه پشت خط بود ... داشت تايپ ميكرد ... به ثانيه نكشيد جواب اومد : « ديوونه منم يا تو ؟ خانم از خود راضي ... دهنت سرويس ساعتو ديدي ؟ چي كردي ؟ »
ميدونست اولين سوالش همينه . اخمش رو تو هم كشيد ... هيچي ... نوشت : « هيچي . بازم پاسم دادن به يه جهنم ديگه . تو اين مملكت مگه بدون پله پله كردن و كاغذ بازي كار راه ميفته ... خسته شدم اميد ... بخدا هيچ كاريم پيش نميره ... نميدونم تا كي بايد به در بسته بخورم . اعصابم داغونه ... »
« مونده نبينمت جيگر ... بيام خستگيتو در كنم ؟ ماساژت بدم ... بوست كنم اوخت خوب شه ؟ حالت سرجاش مياد ها » و يه شكلك خنده بدجنس
« اوي اوي ... شيطون شديا ! حالي به حاليم نكن كه مختو تو دهنت ميريزم ... ديوونه بياي كه حال من بد نيست ... حال من از اينهمه تنهايي بده ... اميد ، خيلي تكم ... خيلي كفم ... بخدا بريدم ... »
« اي بابا ... تو دوباره اشكت اومد دم مشكت ؟ عزيز دلم ، خانمم ... قربونت برم جيگر طلا ... آخه چرا اينقد غصه ميخوري ؟ سر هر چيز الكي تو ميخواي دهن خودتو رسما آباد كني ؟ »
« اميددددد ... از تو ديگه انتظار نداشتم ... هر چيز الكي ؟ آخه كدومشون الكين ؟ ها ؟ بجز زندگي من ؟ بجز خوشيهاي من ؟ بجز خنده هاي پر صدام ؟ بجز هر چي كه دارم و عالم و آدم حسرتشو ميخورن و من خودم عقم ميگيره ازشون ... تو ميدوني ؟ ميدوني تا كي بايد محكوم بمونم ؟ تو اين قفس ؟ زندوني ... »
« اوي اوي اوي ... نداشتيم ها ... كدوم قفس ؟ كدوم زندون ؟ خانم كه از سر صبح تا غروب الكي خوشه ... چي خواستي كه نداشتي ؟ كجا خواستي كه نرفتي ؟ چه حالي خواستي كه نكردي و ضد حالشو خوردي ؟ »
« اوي اميد ... كدوم حال ؟ تو از من عشق و حال ديدي ؟ چي داشتم ؟ چي داشتم كه خواستمش و داشتمش ؟ بخدا اين قيد و بند داغونم كرده ... له ام كرده ... »
« كون لق قيد و بند ... تو حالتو بكن ... »
« اي بابا ... دوباره كه گفتي ... بخدا از بس روزي صد بار اين يه جمله رو تكرار كردي افتاده سر زبونم ... به هر كي ميرسم ميگم ... دهن سرويس حرف زدنم شده كوپ خودت ... حالم كجا بود ؟ » و ليوان نيمه سرد چاي رو به لبش نزديك كرد ... يه نقل تو دهنش هول داد و يه قلپ روش ...
« بلا ... همين يه چيو ازم دريافتي ؟ من كه از سر صبح تا شب كلي چي يادت ميدم ... خوباشو نميچسبي ، اينو چسبيدي ؟ ميخواي حال كردن يادت بدم ؟ اساسي »
« چرت نگو اميد ... بعضي وقتا خيلي هات ميشي ها ... جلوتو نگيرم تا صبح ميخواي پرت و پلا بگي ... »
و خنده اي كرد و لبي گزيد و نوشت : « حالا اگه عرضشو هم داشتي يه چي ... تو كه از منم بيعرضه تري »
سه تا شكلك خنده و پشت سرش ، اميد كه نوشته بود : « خو من هي ميگم بيام تو نميذاري عرضه نشون بدم ... لامصب بعد اينهمه سال هنو تو كف يه عكستم ... وب كه بخوره تو سرت »
« اووووف ... دوباره برنگرد سر بحث هميشگي ... اگه با تو موندم ، اگه دل بهت بستم ، اگه عاشقت شدم ، همش بخاطر همين يه ريزه تقدسيه كه بين خودمون نگه داشتم ... وگرنه تو هم مث بقيه ول معطلي ... »
« آخه گلم ... تو كه منو ديوونه كردي ... لب چشمه ميبري و تشنه برميگردوني ... تا كي عشقم ؟ تا كي ؟ اگه اقلا اينهمه دوا درمون ميكردي و يه ريزه هم به حرفاي اين روانشناساي ديوونه تر از خودت گوش ميدادي و يه حال و حولي ميكردي و يه خورده ريلكس ميشدي هم كه هيچ ، تو كه فقط حرفشو ميزني ... تا حالا شموردي چندتا ؟ »
« هر چندتا اميد ... تو بگو يه ميليون ... بابا نميتونم ... بخدا نميتونم ... »
« جواب نامه اش نيومد ؟ »
« نه بيشعور كثافت ... ايشالا به خاك سيا بشينه ... ايشالا به زمين گرم بخوره ... تا كي ميخواد بلاتكليف لنگ در هوا ولم كنه ؟ به جون تو اگه همين امروز تن لشش رو از زندگيم شوت كنه بيرون ، مطمئن باش نامردم اگه ندوئم تا اون سر دنيا دنبالت ... »
« اي واي من ... مردي ؟ » و يه شكلك خنده
« كوفت ملا لغتي ... تو هم وقت گير آوردي ؟ » و خميازه اي كشيد و باز تايپ كرد : « اميد من يه چرت بكپم ؟ خوابم مياد ... غروب با بچه ها دور دور بازي داريم ... شاران هوس كل اندازون كرده ... »
« نه عشقم برو بخواب ... دو ساعت نشستيم تو كف تا جنابعالي تشريف فرما شي ، حالا هم خوابتو برام آوردي ... مث اينكه صابونم بود صابوناي قديم ... اقلا به دلت ميزدي يه چي مشد ... حالا با كيا ميرين ؟ »
« سروش و سيا ، نيوشا ، شاران ... منم و ديگه نميدونم كي ... حس نداشتم از شاران بپرسم »
« خوش بگذره ... سيا هنو تو نخته ؟ »
« اون كي سر نخو ول كرد ؟ آره ... ولي نخ گير ما خرابه ... از اول هم خراب بود ... از همون باري كه بيهوا اومد بوسم كنه ، كشيدهه رو خورد ، هنو از رو نرفته ... »
« خو بسكه خري ... بچه خوشكلم كه هَ ... پول مولشم كه پارو آسانسور بالابر داره ... خو دِ مرگ ميخواي پاشو برو گيلان ... »
« نميتونم ... بابا نميتونم ... بوي دهنش حالمو بهم زد ... بوي تنش واويلاست ... ريختش به دلم چنگ نميزنه ... حسي بهش ندارم ... من برم بخوابم ... تا شب خو ؟ »
« خو ... برو خوش باش ... اقلا تو خواب يه ماچي از اون لبات بم بده ... »
« كوفت پسره ي هرزه ... باي »
« باي »
لب تاب رو از رو پاش هول داد پايين ، حسش نبود ، درشم نبست ... پاهاشو دراز كرد رو همون كاناپه ، كوسن رو زير سرش جابجا كرد ... ساعد دست راستش رو زير سرش از سمت چپ گذاشت و سعي كرد به پهلو ، همونجا بخوابه ...
چشم كه باز كرد ، آفتاب كم رمق و مايلي از درز پرده به داخل ميتابيد ... بيشتر شبيه هيچ بود تا آفتاب ... ولي نميدونست كه چرا خورشيد وقتي داره تموم ميكنه از هميشه تيز و بز تر ميشه ... دقيقا تيزيش از درز پرده صاف ميفتاد تو چشماش ... با رخوت از روي كاناپه بلند شد و چين و خمي به اندامش داد . دستش خواب رفته بود و پاش بخاطر بالا رفتن از دسته كاناپه ، زق زق ميكرد . بازم ميشو رو جاي كوسن نرم تو بغل گرفته بود ، گربه لوس و ازخود راضي رو بجاي خودش رو كاناپه گذاشت و بلند شد .
چيزي به اومدن شاران نمونده بود ، تند ولي بيحوصله پريد تو حموم ، دوش ولرمي ميتونست رخوت و خستگي سگ دو زندنهاي امروزش رو از تنش بيرون كنه . موهاشو با بدبختي از رستنگاه ، آخرين مدل گيس باف زيگزاگي ، بافته بود ... با اون مش گندمي به صورت سبزه و پهن و كشيده اش ميومد ، لازم نبود فعلا بشورشون ... تند تند گربه شور كرد و حوله به دور خودش پيچيد ... دستش رو تو شاينينگ مو زد و كشيد به موهاش تا براق تر بنظر برسن ... دو سه تا گيره جينگيلي نگين دار فيروزه اي لا به لاي گيس بافهاي جلوي موهاش زد ... دم موهاشم همچنين ...
تاپ كيپ فيروزه اي ، يه شورت فيروزه اي كه از پشت كمر يه پاپيون بزرگ ميخورد و روش يه جين خوشرنگ فاق كوتاه دم پا كلاسيك با يه مانتو كوتاه سفيد نخ نما ... مطمئن بود پاپيون فيروزه ايش از زير مانتو پيداست ... همينطور خط تاپش كه تا روي گودي كمرش بود ... همينطور پرساژ آويز بلند تتانيوم نگين دار ايتاليايي اصل كار شده رو نافش ... و صد درد صد تاتو روي استخون نشيمنگاهش كه ميفتاد بالاي پاپيون فيروزه اي رنگ ... يه آرايش براق فيروزه اي و نقره اي با رژ مات صورتي رنگ كه پوست سبزه اش رو جذاب تر و براق تر ميكرد ... از اينكه برونز خدايي بود ، جاي شكر داشت براش ... صندل فيروزه اي انگشتي پاشنه تختشو از توي كمد بيرون كشيد ... قدش اونقد بلند و كشيده بود كه هيچوقت در خودش نيازي به بالا رفتن تصنعي چند سانتي پشتيك دار نميديد ... اينم يكي از ارث و ميراثهاي بجا مونده از پدرش بود ... چقدم كه ژنش قوي بود و غالب ...
وقت رسيدن شاران بود ... تا حالا دو تا اس داده بود كه نزديكه ... عطر 212 مسي رنگش رو (6C)روي خودش تقريبا خالي كرد ... يه دستبند تزئيني فيروزه ... از اتاق كه زد بيرون ، طي يه تصميم آني برگشت ، بايد وقاحت و به حد اعلا ميرسوند ، شايد آرومتر ميشد ... شايدم بالاخره اين جذابيت يه تكوني به ناچاري خسته كننده اش ميداد ... نگين موقت مدل ستاره اي رو از روي كنسول آرايشي برداشت و روي دندون نيش سمت چپش ، تو فك بالايي ، كوبيد ... لبخند زد ، دندونهاي نيمه درشت و مرتب و سفيدش زير اون رژ مات بيشتر به چشم ميخورد ... مطمئنا برق نگينهايي كه از جا به جاي بدنش به خودش متصل كرده بود ، تو شب چشمكهاي بيشتري ميزدند ... واقعا تعجب ميكرد : مردها جدا چه احمقايي هستند كه از اين چيزا خوششون مياد ...
خوب ميدونست شكار خوبيه ، ولي هيچوقت شكارچي خوبي نميشد ... از اين تكرارهاي بي تنوع خسته كننده متنفر بود ... متنفر تر از اون ، زندگي بيهيجان و تغيير ناپذيري كه دچارش شده بود ... دچار يعني عاشق ... كي گفته ؟ ... زشت ترين و بي ربط ترين جمله ادبي بود كه شنيده بود ... از كي و چرا ، مهم نبود ... مهم تر از همه اين بود كه نه اون عاشق بود و نا اين دچاري بيمار نما ، نشوني از عشق تو خودش داشت ... گيرم درست ، ولي كو معشوقي كه دچارش باشه ؟ ... اون فقط دچار بود ... بي هيچ گناهي ... بي هيچ دليلي ... شايدم تنها دليلش بنتي بودنش بود ... دختر بودن ! حتي بي اينكه دختر باشه ...
و اين يعني مرز سقوطي كه با بيگناهي و بي دليلي تموم يه عمر بود كه روي لبه هاش تك و تنها قدم ميزد ... گاهي گرايش به اون ور مرز داشت و گاهي ناچار از موندن تو حد و حدود خودش اين ور مرز ... تو كار خودش مونده بود ... به امتحان الهي و مسائل فقهي و باورهاي اجتماعي و اصل و اصول بنيادي و پايه گذاري فرهنگي و اين چيزها عقيده راسخي نداشت ... اون فقط به يه چيز عقيده داشت ، اونم افتادن تو منجلابي به اسم زندگي سگي ، بدون هيچ محرك دروني اي ... بي هيچ تمايلي از جانب خودش ...
روزها و هفته ها و ماهها و سالها ، بارها و بارها فكر كرده بود : چرا ؟ چرا من ؟ به كدوم گناه كرده و نكرده ؟ و بازم در جا زده بود ... ناتوان از جوابهايي كه ميتونست باشه ولي نه همون خدا ، نه همون فقه ، نه همون اجتماع و نه حتي اصل و اصول بنيادي و پايه گذاريهاي فرهنگي جواب درستي براش نداشتند ... جز اينكه اين سرنوشت توست كه برات رقم خورده و تو مجبوري اونو بپذيري و بگي خدايا شكرت ... و گاهي در عالم پر تعجب خودش ميديد كه بارها و بارها از ته دل گفته : خدايا شكرت ... شكرت بخاطر همه اونچه كه به من دادي و حقي كه براي زندگي از من گرفتي ... بخاطر دارايي در اوج تنگدستي ...
با شاران ، از خيلي پيش تر از اينها دوست بود . از دوران خوشي به نام نوجواني ... شايد براي پانتي ، بچگي و نوجواني معناي خاصي بجز درد رو القا نميكرد ، ولي نه وقتي كه در كنار شاران بود ... شاران دختر آزاد و خود ساخته اي بود ... پدرش تو آلمان ، پزشك معتبري بود و مادرش ايران و همكار و دوست مادر پانتي ... اگر چه پدر شاران ، تقريبا نيم بيشتر سال رو ايران نبود ، ولي اين دليلي بر ترك خانواده اش نميشد و پانتي نميدونست كه چرا شاران و مادرش و يا در حقيقت ، دكتر الهي ، دوست نداره كه اونها ساكن آلمان باشن و در كنار هم خانواده اي كامل رو تشكيل بدن ... اعتقادات خاصي داشت و مهمترينشون اين بود كه شاران هر وقت شوهر كرد ميتونه همراه شوهرش از اين كشور خارج شه و نه تا وقتي كه مجرده ... شاران هميشه نظريه پدرش رو به سخره ميگرفت و عقيده داشت : من اگه بخوام ، ميتونم تو ايران هم هر كاري بكنم ، دقيقا مث همين الان ... بابام عقايد پوپوليستي داره ... ولي در كل ، هميشه تابع نظر پدرش بود و در نهايت به عقايد اون احترام ميذاشت ...
سيا ، يا همون سياوش ، همكار و هم دوره اي پانتي بود ... شيمي كاربردي خونده بود و از روز اولي كه پانتي به جاي پدرش ، به استخدام شركت نفت دراومد ، با هم آشنا شدن ... از همون اوايل سعي كرده بود همه طوره به پانتي نزديك بشه ... در كل پسر جلفي نبود ... نه در حد سروش ، برادر كوچيكترش ... وضع مالي خوبي داشتن كه اون رو از كار كردن بعنوان زير دست معاف ميكرد ، ولي سيا تشنه قدرت بود و حس برتري طلبي اونو وا ميداشت كه تو همون شركت نفت سخت كار كنه و خودش رو به مدارج عالي سازماني برسونه ... عشق رئيس بودن داشت ... سرعت رو دوست داشت و اين تنها نكته مثبتي بود كه پانتي رو به سمت خودش جذب ميكرد ... سروش يه شركت بزرگ و پر قدرت بساز و بفروشي داشت كه تو سرمايه و سودش با سيا شريك بود ... شاران يه جورايي با سروش تيك ميزد ... نه اونجوري كه انتهاش ختم به خير بشه و كارشون به ازدواج بكشه ... ولي خوب ...
مادر شاران ، گرچه با مامان پانتي رفاقت داشت ، ولي از نظر اخلاقي زمين تا آسمون توفير داشتن ... هر چه كه مامان شاران ، عاشق و دلبسته دكتر الهي بود ، مادر پانتي از همون اول دچار عشق يه طرفه اي به مهندس فريد يگانه ، مهندس پايه بلند شركت نفت ... باباي پانتي بود ... پانتي از پدرش تنها خاطره اي محو داشت ... اون روزهاي زود گذر بچگي ، تنها خاطره اي كمرنگ بودن كه خاطره اي پر رنگ تر از ده سالگيش ، همه اونها رو چال كرده بود ... مادر پانتي پرستار بود و همين شب كاريها و شب خونه نيومدنهاش ، از روز اول باعث ايجاد حس عدم اعتماد بين خونواده پدريش به اون شده بود ... و در آخر ، اين پانتي بود كه نتيجه ميگرفت ، حق با خانواده پدريش بوده ! پرستاري كه سالي يه بار با يه دكتر تيك ميزد و خيلي زود شريك اتاق خوابش رو عوض ميكرد ... حتي قبل از اينكه مهر بيوه گي به پيشونيش بخوره ... قبل از اينكه مهندس يگانه سر كار دچار سكته قلبي بشه و در سن سي و شش سالگي دار فاني رو وداع بگه ... حتي قبل از اون ، خودش رو از قيد و بند مسئوليت پذيري اون زندگي راحت كرده بود و مهر مطلقه بودن رو با جون و دل به پيشوني نشونده بود ... و بعد از اون ، با دومين مهر طلاقي كه به شناسنامه اش خورد ، اين مهندس يگانه بود كه قلبش تاب نياورد و سكته رو زد و در جا مرد ... مرد و با مردنش سرنوشت پانتي رو به بنتي تغيير داد و از دخترك ظريف و برگ گلش ، ايني ساخت كه الان هست ... پانتي هميشه و هميشه ، چه تو ذهن ، چه در ملا عام ، مادرش رو به خيانت كاري و دق دادن باباش محكوم كرده بود ... گرچه هميشه و هميشه ، اين پدرش بود كه در ترازوي وجدان ، وزنش سبك تر بود ، ولي در واقع ، هرگز نتونست منكر اين حقيقت باشه كه اين پدرش بود كه سرنوشت اونو براش به ارث گذاشت ... پدري كه رفت و حضانت پانتي رو تمام و كمال به پدر بزرگ پانتي سپرد ... از اون روزهاي پر درد و سخت ، پانتي هميشه زود گذر رد ميشه و سعي ميكنه هرگز به ياد نياره كه كي بود و چه بر سرش گذشت ... چجوري سرگذشتش تو بلاتكليفي محض معلق موند و اونو از همه چي محروم كرد ... هر چند كه طي جلسه هاي روان درماني ، بارها زير نظر روانشناساي مختلف قرار گرفت و مجبور شد ، ذره ذره خاطرات آزار دهنده اون روزها رو زير و رو كنه و از نقطه كور مغزش خارج بكنه ، ولي با اين حال ، باز هم سعي در پاك كردن تموم هر چه كه متعلق به اون پنج سال جهنمي بود ، داشت ... پنج سالي كه به نكرده ترين گناه ، هست و نيست و از همه بالاتر آزادي رو از اون سلب كرده بود ... هميشه سياه ترين خاطراتش متعلق به همون پنج ساله ... خاطراتي كه پس از اون هر چه ديگران ! سعي در كمرنگ كردنش داشتند ، نشد كه نشد ... پانتي بنتي شد و هرگز نتونست به خودش برگرده و از نو بچگي كنه ...
« من الان به مرز پوچي رسيدم ... دقيقا به ته ته ته هيچ ... »
« دوباره كه حرف خودتو زدي ... رو چه اساسي به اين نتيجه رسيدي ؟ تحت تاثير چه حسي ؟ »
« فلسفي نشو لطفا ... »
« تو داري بحث رو فلسفي ميكني ... اين تويي كه نميدوني از زندگي چي ميخواي ... »
« من دقيقا ميدونم از زندگي چي ميخوام ... اين تموم دنيا هستن كه نميتونن منو درك كنن و فك ميكنن چون نميتونن من و خواسته ها و نيازهامو درك كنن ، يعني من سردرگمم »
« نيستي ؟ »
« هستم ، منكرش نميشم ... ولي نه به اون معني اي كه اونا فك ميكنن ... من سردرگم اين بودن خودمم ... از ايني كه هستم ، دل خوشي ندارم »
« خوب تو ميخواي با يه مرد تجربه داشته باشي ... اين دقيقا خواسته توئه ... »
« نه ... چطور ميتوني اينقدر وقيح درمورد من فك كني ؟ شايد من اگه يه دختر آزاد با فكر و دست و پاي آزاد بودم ، تا صد سال سياه هم نعشم رو روي دوش يه مرد نمينداختم ... ولي نيستم ... آزاد نيستم ... و همين نداشتنه كه منو به اينجا رسونده ... مريضم كرده ... عصبي شدم ... »
« اين كه مامانت بازم شوهر كرده و بازم يه تجربه جديد داره و تو نداري ، درگيرت كرده ؟ »
« نه ديوونه ... اين چه حرفيه كه تو ميزني ؟ كار اونو به يادم نيار كه واقعا هنو تو شوكم ... چطور يه زن ميتونه اينقد راحت بغل خوابشو عوض كنه ؟ »
« مگه كار غير شرعي كرده ؟ »
« كار غير شرعي نكرده ، ولي عرفي اونم از نظر عرف من چرا ... ميدوني اين يكي چندميه ؟ »
« تو از اينكه اون ميتونه آزاد باشه و از اين آزادي به اين نحو استفاده كنه در صورتيكه تو توان انجامش رو نداري ناراحتي ؟ تو حسرت دقايقي كه اون زير دست و پاي يه مرد جديده رو ميخوري ؟ »
« خفه شو اميد ... چطور ميتوني اينقد زننده درمورد من فكر كني ؟ من لخت و عور جلوي تو نشستم ، خودم رو تا تونستم بدون پوشش به تو يكي نشون دادم ... »
« كو ؟ ... من كه نميبينم ... چرا تله پاتي ميكني و ميخواي به من تلقين كني ؟ جيگرم رو با اين حرفت كباب كردي » و يه شكلك تعجب و در كنارش شكلك كشيدن مو و بعدش گريه ...
« لوس نشو اميد ... لطفا جدي باش ... نذار فك كنم تو هم يكي هستي براي تلف كردن وقت ... بذار راحت شم ... بذار اين عقده اي كه تو گلوم گير كرده ، اين سيب بزرگي كه برام زيادي بزرگه رو يه جوري از تو گلوم بكشم بيرون ... بذار راحت شم اميد ... لا اقل تو دركم كن ... »
« من كه دركت ميكنم عزيز من ... آخه گلم نميذاري كه پاشم بيام از اينهمه حس نفرت انگير تنهايي درت بيارم خودم هم به يه نون و نوايي برسم » و يه شكلك بدجنس
« اميد شوخي نكن ... ميخواي شوخي كني لطفا شوخيهاي مزخرف مثبت هيجده نكن ... بذار راحت تر بتونم حرف دلمو بهت بزنم »
« اي بابا ... دروغگو بودي ؟ تو كه الان بايد 24 رو داشته باشي ، نكنه يه دختر لوس جفنگ 14 ساله اي كه اداي 24 ساله ها رو درميارن ؟! ها ؟! » يه شكلك علامت سوال دار و يه شكلك تعجب ...
« با اين حرفها نميتوني منو از اون حس و حال خرابم بيرون بكشي ... جدي ميگم ... مطمئن باش كه اينجا حتي يه لبخند ابلهانه هم از من نميبيني ... چون به شدت عاصي شدم »
« خو از اول تعريف نميكني كه من درك درستي از شرايط عصبيت داشته باشم و مثل ميشو به پر و پاچه ات نپيچم و تو هم مثل فرهاد بيچاره به پرو پاچه ام نچسبي و گازم نگيري » و يه شكلك ترسيده
« يعني من سگم ؟ خيلي پستي اميد ... شوخي شوخي هر چي دلت خواس ميگيها »
« اي بابا ... بيخيال ... نميشه اسم فرهاد رو پيش تو آورد و تو ياد گاز گرفتن نيفتي ، بعدم بهت بر ميخوره ... خو ببخشيد حالا از اول راس و حسيني بگو ، منم سراپا گوشم با عليا مخدره ست ... » يه شكلك دهن زيپ كشيده ...
« خوب چي بگم ؟ از كجاش شروع كنم كه واقعا بتوني حس الان منو درك كني ؟ »
« تو بگو ... دركش با من ... » و يه شكلك خنده موذيانه
« بخدا داغونم اميد ... رفته شوهر كرده رشوه برام فرستاده ... »
« نه ديگه جر زني نداريم ... قرار بود از اول بگي ... از همون شب كه رفتي گل گشت و بعدم ديگه حاجي حاجي مكه و يادت رفت يه بدبخت بخت برگشته اي اينور دنيا منتظر يه تماس جنابعاليه ... از همون شب كه تا امشب منه بدبخت رو ميخ كام كردي و از پاش جم نخوردم ... از همون چهارشنبه آخر هفته كه طبق قرار بايد تا صبح سحر با هم ميچتيديم و فراموشم كردي و منو با هزار تا فكر و خيال گذاشتي تو خماري ... از همونجا بگو »
« اوه ... چقدم كه توپت پره ... در ضمن اون پنجشنبه قرار بود برم سر كار كه نرفتم ، يعني اينقد داغون بودم كه نرفتم »
« خوب ؟ »
دستي بين سبد گوجه سبز كرد و يه دونه برداشت و نمكي كرد و گذاشت تو دهنش و نوشت : « خوب به جمال بي نقطه ات ... اون شب كه هيچ مگه گفتنم داره ؟ اين روزا به هر كي ميرسي يا نئشه ست يا مسته ... بين يه مشت از ريشه خراب ، چي بود كه قابل توجه باشه ؟ همه اين روزا يا شيشه ميكشن يا قرص ميخورن ... يا آرتام يا ديازپام ... بين اينا چي هس كه برات تعريف كنم ؟ »
« همونا برام مهمه ... من از همونا ميخوام بدونم ... اينا كين پانتي ؟ تو كجايي ؟ بين اين آدما چي ميخواي ؟ هيچ فكرشو كردي ؟ »
ترشي گوجه لبهاشو جمع كرد و اخمشو غليظ : « ميخواي چي بگم الان دقيقا ؟ تو فك كن خود زني ... »
« خود زني يا خود فروشي پانتي ؟ »
اشكي بي صدا از گوشه چشمش چكيد : « اميد ... تو ديگه چرا اين حرف رو ميزني ؟ من اگه قرار بود اينجور آدمي باشم ، خيلي وقته پيش ، دقيقا از چهارده سال پيش شروع ميكردم ... بسترشم برام آماده بود ... »
« آي گفتي بستر خوابم گرفت ... قربون اون بستر بشم ... بيام ؟ »
« لوس نشو جدي باش »
« خو باشه ... چرا ميزني ... بچه كه زدن نداره ... خواستم اشكاتو خشك كنم ... بگو عزيزم »
« تو با اين پارازيتات ميزني تو راه گوزم نميذاري حرف بزنم ... »
« بي ادب نشو خانم مهندس ... جلسه رسميست ... حالا يك دو سه ، جدي شروع كن نكته به نكته مثل هميشه ... با جزئيات »
« خوب ... شاران كه بود ... سيا و سروش هم كه مثل هميشه بودن ... »
« خوب ؟ »
« نيوشا و مارال و ماني و افي و نازدارم بانو خانم پري خپلك هم بود ... سيا يه فراري قرمز گرفته اي حالي ميده توش نشستن »
« از اصل مطلب دور نشو ... بعد ؟! »
« هيچي از در خونه كه زدم بيرون ، اول خواستم با ماشين خودم برم ، طبق يه تصميم آني ، ديدم با شاران دو نفره بيشتر تر خوش ميگذره ... اولين كاري كه كردم شاران رو شوت كردم اونور و خودم نشستم جاش و يه گاز دادم رفتم تا ته خيابونو يه دستي كشيدم كه جيغ شاران دراومد ... يه پيرمرده هم بود يه مشتي ليچار بارم كرد ... » شكلك از غنده غش كرده ...
« كوفت ... ظرفيت نداري ديگه ... تو ژيان هم زياديته ... قرار نبود تو محل از اين كاراي جلف نكني ؟ ... بعدش ؟! »
« اَه ... حالا هي بزن تو ذوق بچه ... بعدم بگو جزء به جزء بگو ... تو هم ظرفيت جزئيات رو نداريها »
« خو بعد ؟! »
« حالا چته عصبي ميشي ؟ ... بعدش هيچي ديگه رونديم سمت اتوبان كرج ... بعدم انداختيم تو جاده و يه هياهويي راه انداختيم كه بيا و ببين ... هر ماشيني از كنارمون رد ميشد دستشو ميذاشت رو بوق و از اون فحشاي خوار مادري با زبون ماشين ميكشيد به ما ... »
« خو ؟! »
« خو هيچ ديگه ... ببين اگه ظرفيت نداري نگم ها ؟! »
« تو بگو ... به من كاري نداشته باش ... بعد ؟! »
« بعد ديگه هيچي رونديم رفتيم سر پاتوق ... »
« سيا هنو تو نخت بود ؟ ... كاري نكرد ؟ حرفي نزد ؟ »
« آي آي آي ... ببينم ... الان من چراغ نارنجيم روشن شد ... تو داري غيرتي ميشي ؟ »
« ميخواي سيب زميني باشم ؟! »
بند دلش باز شد ... صداي قلبش بلند شد ... هميشه وقت و بيوقت غيرت اميد ، اونو به مرز جنون ميرسوند ... يه چيزي بين اين رابطه مجازي بود كه اونو به زندگي وصل ميكرد ... به گاه و بيگاه بودن ... لبشو به دندون گرفت : « منظورم اين نبود ... خوب برام لذت بخش بود ، يه مرد باشه كه حواسش به كارام هس ... اميد ؟! »
« جونم ؟! »
بازم دلش لرزيد ... پنج سال شب و روز ... پنج سال وقت و بيوقت ... پنج سال تموم تنهايياش با اميد پر شده بود ... از جيك و پوكش با خبر بود ... نميدونست چرا ؟ ولي هميشه از اينكه مثل يه شاگرد خوب بشينه و براي اميد ريز ريز كارهاشو تعريف كنه خوشش ميومد ... زياد از اميد نميپرسيد ... ولي زياد براش ميگفت ... ميخواستش ... حتي اگه با اين خواستن زانيه به حساب ميومد ، باز هم براش مهم نبود ... عشق به اين مرد نديده و نشناخته تو تار و پود بدنش بافته شده بود ... تو نفس به نفس ، نفس كشيدنهاش ...
« اميد منم عشق ميخوام ... منم تجربه عاشق شدن رو ميخوام داشته باشم ... منم دلم ميخواد برسم به سر صف و عاشق شم ... كي نوبت من ميرسه ؟ منم دلم ميخواد يه تصوري از مرد آينده ام داشته باشم ... ولي من حتي نميتونم تصوري از آينده خودم داشته باشم »
« خوب چرا به اون فك نميكني ؟ چرا اجازه نميدي بهش فك كني ... چرا خودت رو اينقد عذاب ميدي ؟ شايد اگه يه فرصت بدي ، يه فرصت دوباره ، بتوني بهتر باهاش كنار بياي ... چرا با خونواده پدريت كنار نمياي ؟ شايد چاره اي براي حل مشكلت داشته باشن »
« اولا كه لطفا اصلا و ابدا حرف اونا رو نزن ... خودت ميدوني كه چقد عصبي ميشم ... اونا اگه آدماي درستي بودن و عقايد درست ودرموني داشتن ، الان اوضاع من به اين ريخت بي ريخت در نمي اومد ... دوما ؛ من ميخوام عاشق باشم ... مث همه دختراي ديگه ... جرمه ؟ گناهه ؟ ميدونم ، ولي دست خودم نيست ... اينهمه سال تو دانشگاه ، هر روز يكي جلو راهم سبز شد كه ميتونست حس خوبي بهم بده ... كه ميتونست بند دلم رو بلرزونه ... كه ميتونست اون فرصت رو در اختيارم قرار بده ... كه من همه رو پس زدم و يه قفل بزرگ رو قلبم نشوندم ... ولي آخه تا كي ؟ تا كي ميتونم صبر كنم ؟ وقتي پير شدم ؟ وقتي دندونام و موهام يه رنگ شدن ؟ وقتي از وقتش گذشت ، اون موقع برم عاشق كي بشم ؟ مگه پسراي دنيا ميمونن منتظر من تا ببينن آخر و عاقبتم چي ميشه و بعدش بيان عاشقي كنن با من ؟ من دلم ميخواد آزاد باشم تا هر موقع هر فرصتي ، هر كي كه دلم رو لرزوند ، جواب لرزشهاي قلبم رو بدم ، نه بشينم و كاسه چه كنم دست بگيرم ... نه عقده همه اينا رو به دلم بنشونم ... مگه من چيم از مامانم كمتره كه هر روز عاشقه و فردا فارغ ؟ مگه من چيم از اون كمتره كه بعد بابام فرصت عاشقي رو از دست نميده و از هر فرصتش تا ميتونه استفاده ميكنه ؟ شايد منم اگه ترس از خانواده نداشتم ، تا الان پام سريده بود ... اگه نميترسيدم كه شبونه بريزن اينجا و سرم رو بذارن لب جدول تو خيابون و گوش تا گوش ببرن ، شايد الان خيلي كارا كرده بودم ... »
« اينجور نگو پانتي ... تو منو با اين حرفات ميترسوني ... از اين فكرات ميترسم ... مگه اينهمه سال بهت بد گذشته ؟ مگه نخواستي تهران باشي و فرستادت ؟ اونم با اينهمه مخالفتها ؟ با اون همه سرسختيها ... مگه نخواستي بري دانشگاه و رفتي ؟ مگه نخواستي از مامانت جدا زندگي كني و كردي ؟ مگه نخواستي آزاد بگردي و گشتي ؟ مگه برات خونه و ماشين نخريد ؟ مگه تا تونست برات پول نفرستاد كه محتاج غير نباشي ؟ »
« ببين ... داري آنارشيست بازي درمياريها ... بابا جان به چه زبوني بگم ؟ من دلم چي ميخواد ؟ من نميتونم ، نميتونم برگردم تو اون خانواده و صبر كنم تا همون ديدي كه به مامانم داشتن به منم داشته باشن ... از نظر اونا يه دختر فارس ... توجه كن ! حتي فارس ، نه هم تهراني ... يعني خراب »
« خوب تو اين حس رو به اونها القا نكن ... تو تقويتش نكن ... تو ثابت كن كه خون بابات تو رگهات جاريه ... كار سختي نيس ، هس ؟ »
شارژر لب تاب رو از زير پاش رد كرد و زد تو برق ... شارژ رو بهش وصل كرد ... خودشو رو تخت دو نفره اتاق خوابش جا بجا كرد ... از رو شيكم خوابيدن خسته شده بود ... دست گرفت زير موهاشو با يه حركت كش مو رو از دور موهاش باز كرد ... تايپ كرد : « من اصلا از خون بابام متنفرم ... من اينجا دارم خودم رو جر ميدم كه بشم يه چي كه اونها متنفرن ازش ، حتي اگه خودم هم متنفر باشم از خودم ... من اصلا از مثل اونا بودن متنفرم ... از بين اونا بودن متنفرم ... از بلايي كه به سرم آوردن متنفرم ... من از دهن شير فرار كردم و تو همين يه مورد استثنائا متشكر و ممنون اون بيشرف هستم ... بعد تو به من ميگي برگردم و دستم رو هول بدم تو دهن شير ؟ مگه خلم دور از جونم ؟ »
« خل نبودي كه دم به دم پيش دكتر روانپزشك نميرفتي » و يه شكلك ابرو بالا انداز
اخم كرد ... سيم شارژر زير تنش اذيتش ميكرد ... بالشي زير شيكمش گذاشت و دو پاشو رو تخت از زانو تو هوا برد و تايپ كرد : « ببين ، بازم بهت رو دادم ... كي منو به زور فرستاد دم تيغ اين دكتراي احمق ؟ خودت ... كي منو هي هول داد كه تو روانپريشي داري و بايد بري تحت نظر ... خود خلت ... كي منو مجبور كرد هي برم مشاوره و هي گذشته رو زير و رو كنم تا خودم رو از اون حس آزار دهنده اش بيرون بكشم ؟ خود خود خودت ... حالا حرف حسابت به اينجا رسيده كه من خلم ؟ مرسي ... دستت درست »
« اي بابا ، حالا چرا بهت بر ميخوره ... خو راس ميگم ... از اون روزها ميدوني چقد گذشته ؟ بالاخره بايد برگردي به اونجا و تكليف خودت رو روشن كني يا نه ؟ »
« با كي روشن كنم ؟ بابا بزرگي كه بدون اينكه يه دفعه براي من بابا بزرگ بودن رو امتحان كنه ، يه بار فقط براي شفا دست رو سرم بكشه ... بدون اينكه يه بار اسم منو درست به زبون بياره ، منو به اين حال و روز انداخت ؟ منو از خودم گرفت ... منو به پوچي رسوند ؟ اون كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر مرده ... عموم هم كه بيچاره از همون اول ، بد نبود ... الانم نيس ... نه كاري به زندگي ما داشت ، نه دخالتي تو كار من ، هميشه سر سپرده بابا بزرگ بود و الان هم سرش تو آخور خودش گرمه ... خونواده اون احمق هم كه ، چي بگم ؟ فرام هم كه ... باباشون هم كه تا نمرده بود خودشو كنار كشيده و تموم سرنوشت منو سپرده به زار عاشور ، بزرگ طايفه گند بي فرهنگ بي منطقشون و اون شيخ صالح ... اونا هم كه منتظرن من دست از پا خطا كنم بريزن سرم و با چماق بكوبن تو ملاجم ... ميمونه اين وسط اون بيشرف بي غيرت وحشي ... كه از نظر من ، حقش همينه كه مث خر كار كنه و پولاي بيزبونش رو بفرسته واسه من ، منم مث يابو خرجشون كنم و عر عر كنم و اينجا بشينم با تو چت كنم و عاشق تو بشم و دستم از همه جا كوتاه باشه و اونجا بشينم تو جمع يه مشت ارازل و اوباش به ريش اون احمق بخندم ... كه چي ؟ كه من هر چي بخوام ميكنم و اينا دلشون خوشه كه من آسه ميرم و آسه ميام و ... خودش هم كه از مردونگي فقط يه چي حاليش بود اونم نشون داد و گورشو گم كرد و رفت ... تو بگو برگردم كجا ؟ اصلا چرا ؟ »
« ولش كن فعلا ... از اين بحث خارج شو ، برگرد سر اصل همون مطلب ... اين همه آسمون ريسمون بافتي كه چي ؟ كه ذهن منو از اون گل گشت شبونه دور كني ؟ نخيّر خانوم ... از اين خبرا نيس ... بشين برام صاف و پوست كنده همشو مو به مو بگو ... باور كن گاهي واقعا بحث كردن با تو منو ديوونه ميكنه ... »
« خو بحث نكن ... بشين مث آدم حرف بزنيم ... چه لزومي داره يه حرفايي بزنيم كه نتونيم همديگه رو بفهميم ؟ من اصن نميدونم چه لزومي داره كه اينقد زود از كوره در بري ؟ تو قرار بود بشيني من برات گريه كنم ، تو هم دلداريم بدي ، مث اينكه بر عكس شده ... تو داري بازجويي ميكني و منم دارم حساب پس ميدم »
« تو هم مث اينكه دلت نميخواد من واقعا تو فكرت باشم ... اينكه بشينم اينجا و هر چي تو كردي و هر اشتباهي داشتي ، به به چه چه كنم ، مث اينكه به مزاجت سازگار تره ... من نميتونم بشينم يه گوشه و ببينم عشقم ، هوشم ، حواسم ، داره دستي دستي خودش رو به بيراهه ميكشونه ... من تو ذهن توام ، ولي واقعا و از ته دل دلم ميخواد بتونم تنهاييتو پر كنم ... حمايتت كنم ... بخدا تو راه نميدي وگرنه يه لحظه هم صبر نميكردم و اراده ميكردي ، پشت در خونه ات بودم ... »
« باز تو دوباره جو گير شدي ؟ ديوونه ، باد به گوششون برسونه كه من با يه پسر حرف ميزنم ، فقط حرف ميزنم ، همين تويي كه سنگشون رو به سينه ميكوبي ، سرت رو به تخت سينه ات ميكوبن ... اينا غيرتشون در همين حده ... »
« خو من كه هر راه كاري به تو ميدم بر ميگردي سر حرف خودت ... نگفتي بعد ؟! »
غلتي زد ... به نظرش فنرهاي تخت يه خورده نا آروم تر از هميشه بود ... يه خورده خشن تر ... رو تختي هم اذيتش ميكرد ... ناگهاني زبر تر شده بود ... حتي ميشو هم كه هي ميرفت و ميومد و هي ليسي به انگشت شصت پاش ميكشيد هم چندش آور شده بود ... غلغلك خوشايند هميشگي رو براش نداشت ... نه ... مثل اينكه مشكل از خودش بود ... كلافه بود ... سريع تايپ كرد : « من الان ميام » و سند كرد ...
راهروي اتاق خواب تا دستشويي به چهار قدم هم نميرسيد ... هول خورد تو دستشويي ... دلش درد ميكرد ... شايد از گوجه سبز ها بود ... شايدم از گرسنگي ... شايد هم از چاي پشت سر چايي خوردن ... خودش رو روي سنگ توالت ول كرد ... دستش رو چنگ كرد تو شكمش و با مشت فشرد ... با خودش اگه صادق تر ميبود ، درك ميكرد كه اين كلافگي و اين دل درد ربطي به گوجه سبز و ماست و خيار و سردي گرمي و فنر تخت و ليس پر چندش ميشو نداره ... انزجار ، آدمو كلافه ميكنه ... فرقي نداره از چي يا از ... مهم حسشه ... هر وقت كه پريود ميشد ، از خودش متنفر تر ميشد ... از زن بودنش ... اين چه حسي بود كه بهش القا ميشد ... اينهمه دختر ، اينهمه زن ... شايدم اين حسي بود كه مامانش براي القاي توجيهي ، از دوست نداشتن باباش ، تو مغزش فرو ميكرد ... : وقتي پريود ميشدم ، تموم عشقش ته ميكشيد ... وقتي كه نيازم به دستهاي گرم و پر محبتش بود ، محبتش ته ميكشيد ... وقتي كه يه پيچش خفيف تو دلم پيچ و تاب ميخورد ، دستاش دور كمرم ته ميكشيد ... وقتي كه دلم ميخواست از پشت بغلم كنه و منو بچسبونه به خودش و بهم بفهمونه كه بازم عشقشم ، اتاقشو ازم سوا ميكرد ... وقتي دلم ميخواست مثل همه مرداي ديگه بياد پشت در دستشويي و بهم بگه ، عزيزم چيزي لازم نداري ؟ خونريزيت زياده يا كم ... نوار ميخواي ؟ پا كه به دستشويي ميذاشتم ، از خونه ميزد بيرون يا خيلي كه بهش بي اعتنا بود ، ميرفت تو اتاقش و در رو روي خودش ميبست ... هميشه لباسام رو ميشست ، ولي وقتي پريود بودم ، از بوي تنم حالت تهوع بهش دست ميداد ... دست به لباسام نميزد ، نجس بودن ... از دستم آب نميگرفت ... نجس بود ... غذاشو بيرون از خونه ميخورد ، غذاي خونه نجس بود ... بوي عرقم نجس بود ... حتي از بوي تن عرق كرده پر شه * وتش ... حتي از ... از همه چي براش نجس تر بود ... و من هيچوقت نفهميدم چرا ...
و حالا اين پانتي بود كه نميدونست چرا ... چرا اون حس نفرت از زن بودن رو ، بي هيچ مردي بايد تجربه كنه ... احمقانه فك ميكرد : حتما اميد هم كه امروز اينقد بداخلاق و عصبيه از همين بوي نجسيه كه من دارم ...
مامانش ميگفت : عصبي ميشد ... هميشه مهربون بود ، ولي اينجور مواقع ، بجاي اينكه من گر بگيرم و عصبي بشم ، اين اون بود كه عصبي ميشد و در و ديوار خونه رو بهم ميكوبيد و به عالم و آدم فحش ميداد ...
و اون كه فك ميكرد : بابام لابد آدم بي منطقي بوده ...
و مامانش كه ميگفت : نه همشون همينجورن ، بي منطق و بي فكر ... تو كه بدنيا اومدي ، تا چل روز پا تو خونه نذاشت ... خونه نجس بود ... دست به تو نزد ... بوي زن تازه زاييده ميدادي ... زير بغلم رو نگرفت كه منو از بيمارستان بياره خونه ... غد بود و از خود راضي ... هر وقتي كه خوب بود ... به درد م
رمان پانتي بنتي(1)
رمان پانتي بنتي(1)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۱۰:۴۴ توسط:  موضوع: نظرات (0)

مطالب رندوم


CopyRight © http://zanashoi.zaminblog.com

شــال عـاشـورا
جارو فندکی ماشین
ساعت استورم (STORM)
جا کنترلی رو مبلی